تبليغاتX
شعله های یخی

 

موقع خداحافظي نازنين دستش را به طرف نعيم دراز مي كند و مي گويد:

 

« خيلي خوش گذشت»نعيم در حالي كه به تته و پپه افتاده بود دست

 

نازنين را به آرامي مي فشارد و مي گويد:

 

-         مم ممنون، ن ن نه، چي دارم ميگم؟ آ آره خوش گو گذشت.

 

نازنين با نعيم خداحافظي مي كند و به اتفاق مهرو مي رود.

 

نويد در حالي كه لبخند مضحكي به لب داشت رو مي كند به نعيم و مي گويد:

 

-         ببينم علفه به دهن بزي شيرين اومد؟

 

-         بس كن نويد. علف كدومه؟ بز كيه؟ اين آقا بزه ديگه علف خوردن و

 

ترك كرده.

 

-         بله مي بينم بيچاره چقدر هم تو تركه! داداش رك و راست بگو

 

بد چيزي نيست و خودتو خلاص كن.

 

-         ببين نويد، من اينجوري راجع به دخترا فكر نمي كنم.

 

اونم مي تونه دوست خوبي باشه مثل تو

 

-         مثل من؟ زكي مارو باش ببين با كي همخونه ايم!

 

يه عمر نسبت بهم نظر بد داشت و ما نمي دونستيم.

 

-         لوس بازي در نيار نويد. تند تر برون كه كه كف يه خواب آرومم.

 

نعيم سرش را به تكيه گاه صندلي اتومبيل گذاشت و چشمانش را بست.

 

در ذهنش بطور موازي نازنين و ليلا در آمد و رفت بودند. ليلا را مي ديد كه موقع

 

خداحافظي با او قهر كرده. در عوض نازنين با لبخند گرمي بهش سلام مي كند.

 

«سلام نازنين هستم»

 

-         سلام؛ ليلا هستم

 

-         منم مجنون

 

-         اونوقت اسم كوچيكه اين مجنون چيه؟

 

-         نعیم

 

-         اينكه نعيم ما مجنونه شكي توش نيست.

 

-         اگرم نبود تو مجنونش كردي، مجنون و بعد هم حتماً آواره و تنها

 

نازنين را ميبيند كه خودش را به او نزديك كرده و مي گويد:

 

-         ليلا رفته؛ مي فهمي رفته.....

 

-         ليلا جون؛ تو مي خواي بري؟

 

-         برم؟؟؟؟ كجا؟؟؟

 

-         چه مي دونم؛ هر جايي كه من نباشم.

 

-         لوس نشو نعيم، هميشه با توام، حتي تو بيابون خشك خدا

 

-         با مني؟ تو يه مدته كه مي خواي يه چيزي بهم بگي اما نمي گي.

 

بگو من تحمل شو دارم.

 

ليلا رويش را برمي گرداند و مي گويد:

 

-         ديونه شدي نعيم؟ مدام آزارم مي دي. هميشه با توام ديوووووووووووونه

 

نعيم اشك چشمانش را پاك مي كند كه از چشم نويد دور نمي ماند.

 

نويد در حاليكه سرش را تكان

مي داد گفت:

 

-         بازم كه فيلتو بردي هندوستون! در و واكن تا همسايه ها شاكي نشدند.

***********

 

 

نويد منزل نيست. نعيم تنها و بي حوصله روي كاناپه دراز مي كشد.

 

يك لحظه فكر و خيال ليلا از ذهنش نمي رود. ساعت 1 بعداز ظهر است.

 

ساعت 3 كلاس دارد و بايد خودش را براي كلاس آماده كند.

 

حوصله كلاس رفتن را ندارد. يك لحظه به فكرش مي رسد تا به آقاي اميري

 

تلفن كند و بگويد كه مشكل دارد. گوشي را بر ميدارد و شماره گيري مي كند.

 

بعد از چند بوق پشيمان مي شود و گوشي را روي ميز پرت مي كند.

 

«ديونه شدي نعيم؟ اين چه كاريه؟پاشو كه كلاست دير مي شه»

 

-         ديونه شدي نعيم؟ چرا انگشتاتو گاز مي گيري؟

 

مي دونم كه عصباني هستي اما چاره اي نيست. تو رو خدا تحمل كن.

 

قول مي دي پسر خوبی باشی و همه چی رو فراموش کنی؟

 

نعيم اشاره به كتابش مي كند و مي گويد کلاس دارم.

 

ليلا با عصبانيت مي گويد:

 

-         با توام ديونه؛ فراوموش كن، همه چي رو.

 

با انگشتانش اشک نعیم را پاک می کند و میگید: «باشه عزيزم»

 

نعیم دستش را روی دست لیلا می گذارد و مي گويد:

 

-         هر چي تو بگي

 

 

پاشو پسر از اين فكر و خيال دست بردار. نعيم با گفتن اين جمله از جايش

 

بلند مي شود و وسايلش را جمع مي كند. لباس مي پوشد.

 

از اتاق بيرون مي رود. به طرف خودرويش در پاركينگ مي رود.

 

هنوز در آن را باز نكرده پشيمان مي شود. با خود مي گويد:

 

« حس رانندگي نيست» پياده به راه مي افتد. تا دانشگاه راه زيادي است

 

و نعيم تصميم مي گيرد پياده برود. به ساعتش نگاه مي اندازد.

 

-         هنوز يك ساعتي مونده و مي تونم پياده برم.

 

تو راه مردم را مي بيند كه با عجله و شتاب از برابرش مي گذرند.

 

هر كس پي كاري است. نعيم با خود فكر مي كند آیا مردمی كه اين

 

همه عجله دارند طعم واقعي عشق و زندگي را چشيده اند؟

 

بعد به خود مي گويد:

 

-         ديونه تو كه طعم عشق رو چشيده چه گوهي به سرت زدي؟

 

ببين چي شدي؟ مثل مرده متحرك. مدام تو فكر و خيالي.

 

بابا دست وردار از اين خيالات خام.

 

-          آره راست مي گي بايد فراموشش  كنم و مي تونم.

 

بايد كه بتونم. مگه اون به من فكر مي كنه كه من بهش فكر كنم.

 

رفته كه رفته، دختر كه قحط نيست. همين نازنين چقدر خانونمه

 

-         خانومه؟ ولي خودمونيما هيچوقت مثل ليلا نمي شه.

 

-         بازم كه اسم اونو آوردي فراموشش كن ديگه

 

-         فراموش مي كنم. ديگه اسمشو نمياريم. ديگه اسمشو نمييارم.

 

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:53 توسط رهرو| |

 

گوش كن

 

صداي پا مي آيد

 

روي فرش تنهايي من

 

چه كسي پا گذاشته است؟

 

پنجره بسته شد

 

صداي نفس حضور آمد

 

در پس پرده فراموشي

 

چه كسي خفته است؟

 

در ايوان سكوت

 

ستاره اي درخشيد

 

در تنگ خالي ماهي

 

عكس چه كسي افتاد؟

 

روي ميز تشويش

 

سيب سرخ اميد پلاسيد

 

سبد ميوه پرپر شد

 

روي صندلي خالي آنسوي ميز

 

قاب عكسي شكست

 

چه كسي قاب تنهايي مرا مي شكند؟

 

در ابتداي خواب

 

بيداري متلاطم شد

 

در بيداري لحظه هاي من

 

خواب پرپر شد

 

در رويا كسي آمد

 

در بيداري سايه اي محو شد

 

چه كسي آمد؟

 

كدام سايه كم رنگ شد؟

 

در ابتداي خواب فراموشي

 

رويا بيدار شد

 

سيب اميد

 

گم شد

 

و آرزوي هرم نفس تو

 

در اتاق تنهايي

 

چه زودسرد شد!

 

كدام رويا مرا از خواب بيدار كرد؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:26 توسط رهرو| |

 

 

آمده بودي كنارم، روي نيمكتي در پارك. بچه­ها بازي مي كردند.

 

 آرام نشستي و دفتري كه قديمي و كهنه به نظر مي رسيد رو باز كردي.

 

 آن را طوري گرفته بودي كه من هم بتونم بخونم. خوندم.:

 

 

«انگار توي باغ خزان زده اي سرگردان بودم.

 

 صداي خش خش برگها زير پايم نشان پاييز برگ ريز داشت.

 

 به هر طرف نگاه مي كردم درخت بود و برگ زرد

 

.فقط زرد نه، نيلي ، ارغواني، نارنجي و هزار رنگ ديگر

 

 كه در وصف نمي آيد. تو هم بودي. در ته باغ.

 

 آنجا كه مي گفتي خدا لانه دارد.»

 

 

نگاهت به من افتاد و دفتر را بستي.

 

 گفتم: «چرا بستي داشتم مي خوندم؟»

 

نگاهم كردي و هيچ نگفتي. توي چشمانت خيره شدم.

 

 خودم را در همان باغ ديدم. پاييزي و خزان زده.

 

تو بودي كه به طرفم مي آمدي. آرام و بي صدا. به گوشه باغ آمدي.

 

همان جا كه خدا خانه داشت. دستت را به طرفم دراز كردي.

 

با نگاهت به من گفتي كه دستت را بگيرم. دستت را گرفتم.

 

داغ بود؛ داغ داغ، 0بعد طوفان آمد و تمام برگ هاي خشك و زرد

 

را بهم زدو رو صورتم ريخت. چشمانم را بستم.

 

 وقتي چشم باز كردم ديدم كه روي نيمكتي در پارك نشسته ايم.

 

تو مي خنديدي. صداي صوت قطاري آمد. به مسافران قطار نگاه كردم.

 

تو را ديدم كه در بين مسافران پشت پنجره ايستاده اي و با دستانت

 

با من خداحافظي مي كني. تعجب كردم. چشم از قطار برداشتم

 

و به طرفت نگاه كردم. خودم را تنها روي نيمكت ديدم.

 

صداي رفته گر پارك را شنيدم كه مي گفت:

 

« مگه كار و زندگي نداري يه ساعت اينجا تنها نشسته اي ؟»

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:14 توسط رهرو| |

 

 

 

يا لطيف

به سهراب سپهري؛ دوست آرام خفته من

 

سلام

 

 صبح خواهد شد

 

                     و به اين كاسه آب

 

                                         آسمان هجرت خواهد كرد

 

 

عزيزا؛ هر­چه منتظر شدم صبحي نديدم. براي­تو چقدر قشنگ بود

 

پس­از تيرگي و سياهي شب، صبحي بود، و در كاسه­ي آب زندگي­ات،

 

آسمان هجرت مي­كرد. اما من؛ خوب مي­دانم كه بايد هميشه با شب و

 

 تنهايي و سياهي مأنوس باشم و هرگز به اين كاسه آب، آسمان هجرت نخواهد كرد.

 

 اين ستاره ها كه­در پياله سكونت كرده­اند، پرواز را فراموش كردند و انگار براي ابد

 

 در آن آرام گرفته­اند. تمام دلخوشي­ام اين بود كه؛ اين كاسه­ي آب گاه گاهي با

 

مهتاب روشن شود. مهتابي كه برگ­برگ خاطرات با او بودن را تورق مي­كند و

 

يك دم در اين ظلام مي­درخشد. شب و سكوت خسته تر از شب،

 

مسافري را داردكه در وسط راه شيري گم شده و هرگز به مقصد نمي­رسد.

 

راستي انتهاي شب كجاست؟ انتهاي اين راه كدام­طرف است ؟

 

آيا اميدي به سپيدي هست؟

 

چرا من كه قدم در راه كهكشاني گذاشته­ام به بن­بست رسيدم؟

 

 آسمان هم بن­­­­­­­بست دارد؟ يا من همه راه ها را بن­بست مي­­دانم.

 

 چقدر دلخوش طلوع نگاهش بودم! چقدر آسمان شبم را با ستاره­هاي

 

چشمانش مزين كردم! چقدر به­اميد خورشيد چشمانش،

 

 كه حكايت از پايان شب­و­سياهي است؛ در تيرگي ماندم!

 

سهراب بار ديگر بگو كه:

 

 

صبح خواهد شد

 

                        و به اين كاسه آب

 

                                    آسمان هجرت خواهد كرد

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:26 توسط رهرو| |

 

 

 

 

از بن بست بيداري گذشتم

 

به مرز خواب رسيدم

 

شمع خاموش

 

سايه ي تو بر ديوار

 

و چشم هاي خسته ام بسته

 

كدام خواب بي خبري

 

چشمم را از سايه ات برداشت؟

 

 

 

در ته ديوار شب

 

در انتهاي قفس بي روزن

 

سايه ايي در گردش بود

 

آيا تو بودي؟

 

آيا من بودم كه بي خودانه جاري شده بودم؟

 

 

 

در ميان خواب و بيداي

 

سايه ايي از در بسته گذشت

 

دستي ريشه گل نسترن را

 

در ته خاك گلدان فراموشي كاشت

 

آيا شمع وجود من

 

 در ايوان فراموشي

 

با نسيم نگاهت

 

خاموش شد؟

 

 

 

نسيم آمده بود

 

ته خوابم را ربود

 

وقتي چشم گشودم

 

در كنج ديوار شب

 

قابي نمايان شد

 

آيا عكس تو بود؟

 

 

در پرده ايي از حرير

 

در پس ديوار سياه

 

در آمدو شد شب و روز

 

سايه ايي جان گرفت

 

آيا من بودم؟

 

 

سايه از مرز خوابم گذشت

 

دستي مرا بيدار كرد

 

نيلوفر تكان خورد

 

كوير باراني شد

 

ستاره ها راه كهكشان را گم كردند

 

و در ته نگاه من

 

بهار خزان شد

 

آيا تو بودي كه مرا بيدار كردي؟

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10:51 توسط رهرو| |

 

 

كنار ديوار كودكي ايستاده ام

 

پشت پرچين هاي سوخته

 

پشت آن بوته تمشك نو رسيده

 

لحظه ها خاموش

 

و من

 

در هياهويي از تنهايي

 

گم شدم

 

سايه ها اشك باران

 

و ديوار سياه زمان

 

مرا از تو جدا كرد

 

سايه ها مي دانند

 

چگونه

 

تنهايي من

 

در پس ديوار سياه

 

تنهاتر شد

 

و كبوتر خيال

 

از هجوم بي خبري

 

در كنج قفس

 

پرپر شد

 

باد مي وزد

 

چشمي مي بارد

 

و آسمان

 

پر پرهاي سفيدي است

 

كه

 

دريچه خيال را بست

 

اينجا

 

پشت پرچيني از تمشك

 

نيلوفري مرداب را گم كرد

 

برگي باد

 

و ابري آسمان را

 

بگو:

 

آيا مجال خوردن يك سيب هست؟

 

دستي آمد

 

پر سفيدي

 

انتهاي بوم ذهن را رنگي كرد

 

سفيد، سياه، خاكستري

 

و در حراجي ماه

 

تمام خاطرات نقاشي شده

 

به فروش رسيد

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:41 توسط رهرو| |

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

در ابتداي كوير فراموشي

 

چتر خاطره ات باز بود

 

نگاهي نوسان داشت

 

آيا مرگ با من بود؟

 

عكس ها در باد

 

شمع نگاهت خاموش

 

و نوك سياه قلم من

 

پيكر سفيد كاغذ را

 

زخمي مي كرد

 

در آن سطر آخر

 

 

هيچ نگاهت به من بود؟

 

در آن گيرودار اشك و آه

 

نگاهم مانده بود

 

و صدايم

 

مثل موسيقي تنهايي

 

در بادهاي پريشان كوير فراموشي گم بود

 

نه، صدايم مي گريست

 

و خواب ترد ترا

 

كه از عمق هم آغوشي آمده بود

 

در هم شكست

 

آيا تو بودي كه مي گريستي؟

 

صداي من بود

 

كه خواب گناهت را پاره كرد

 

پناهم بده

 

روح سرگرداني

 

دشت را شخم مي زد

 

چشمي

 

در فراسوي تنهاي اش

 

به دنبال نوري بود

 

آيا من فراموش شده بودم؟

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 8:0 توسط رهرو| |

 

 

 

بهاربيست                   www.bahar-20.com

 

 

آرامش عجیبی داشت . مثل دل من متلاطم نبود.

 

 از آرامشش حسودي ام شد.

 

دستش را به طرفم دراز كرد. انگار خورشيد در كف دستش خوابيده بود.

 

ديدم كه خورشيد را به آغوش کشید .

 

خورشید با همه بزرگی اش کم کم در او محو می شد .

 

رنگش هر لحظه سرخ و سرخ تر می شد .

 

بار ديگر دستش را به طرفم دراز كرد. از خورشيد خبري نبود.

 

دعوتش را پذيرفتم؛ چون خيلي دوستش داشتم.

 

مي خواستم لحظات آخرم را با او قسمت كنم.

 

او هم كه متوجه شده بود با چشمانش مرا دعوت به درونش كرد.

 

به داخل رفتم . خنکی مطبوعی تمام وجودم را فرا گرفت .

 

کم کم هوس کردم کمی بیشتر در آن فرو برم.

 

تا آنجا كه ديگر نشود نفس  كشيد.

 

مثل گهواره بود و صدایش مثل لالایی مادرم.

 

از خود بی خود شده بودم .

 

صداي لالايي مادرم به گوش مي رسيد. نه مادر؛ تو ديگه لالايي نخون.

 

 مويه كن مادر، مويه

 

امشب تموم مي شه. وقتي اون خورشيد رو تو خودش گم كرد،

 

من كه خيلي زود محو مي شم.

 

بيشتر جلو رفتم.

 

تمام تنم خنک شده بود . دیگر دوست نداشتم به دنیای خودم برگردم .

 

به دنيايي كه  به آن ديگر تعلق نداشتم.

 

دنیایی که بی رحم بود و مجنون کش.

 

تو را ديدم. با موهاي بس پريشان.

 

انگار تازه از خواب بيدار شده بودي.

 

گريه مي كردي. من مي خنديدم.

 

يادته تو روز آخر بهت گفته بودم:

 

- يه روزي رو مي بينم كه برام زار زار گريه مي كني.

 

آرام دست و پا زدم و بیشتر

 

در دلش فرو رفتم . با من مهربان بود ؛ بر خلاف تو.

 

رفتم ، تا آنجا كه ديگر از ساحل دور شده بودم .

 

دوست داشتم مثل محسن و محمد  ، ديگه به ساحل برنگردم .

 

اما او مرا دوست داشت ، 

 

 اصلاًدوست نداشت كه آرام و بي صدا در دلش غرق شوم .

 

چند بار زير آب رفتم ولي به سرعت مرا به بالا فرستاد .

 

بي فايده بود . بي فايده. سرش داد كشيدم :

 

- چيه تو منو نمي خواي ؟ تو هم با من قهري؟

 

تو هم دوست نداري با جنازه من نجس شي ؟

 

تو كه بزرگي . از تو كه چيزي كم نميشه .

 

به آرامي لبخندي زد و با دستاش مرا به طرف ساحل هل داد.

 

روي موج دراز كشيدم . . . . .

 

خودم را تنها روي ماسه هاي خنك ساحل ديدم.

 

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 10:19 توسط رهرو| |

 

 

نعيم خسته و كوفته از يك روز پركار تصميم مي گيرد كه استراحت كند.

 

صداي زنگ تلفن بلند مي شود و آن طرف سيم نويد است كه مي گويد:

 

-         سلام نعيم؛ زود لباس تو بپوش كه با يكي از دوستان مي خوايم

 

بريم براي شام.

 

-         يكي از دوستان؟

 

-         آره تو نمي شناسيش، مي خوام باهاش آشنا بشي.

 

-         بابا من خسته ام، مي خوام استراحت كنم.

 

-         نه جون تو نمي شه، همين الان لباس بپوش كه تا دو سه دقيقه

 

ديگه جلو خونه ام.

 

-         آخه . . .

 

-         بهونه نيار، زودي آماده شو

 

تلفن قطع مي شود و نعيم با بي ميلي لباس مي پوشد و از منزل بيرون

 

مي آيد. چند متر آن طرف تر نويد را مي بيند كه در كنار خودري سمند

 

ال ايكس ايستاده است. به طرف نويد مي رود و مي پرسد:

 

-         سلام؛چي شده؟ ماشينت كجاست؟

 

-         سوار شو بريم. وقت نداريم.

 

نعيم در عقب را باز مي كند و سوار مي شود. با ديدن راننده شوكه

 

مي شود و با تته پپه سلام می کند.

 

راننده كه زن جوان و حدوداً بيست و پنج ساله به نظر مي رسد،

 

جواب سلامش را مي دهد. نويد به نعيم توضيح مي دهد كه با مهرو

 

تازه آشنا شده و تصميم گرفته كه آنها با هم آشنا شوند. نعيم

 

با انگشت براي نويد خط و نشان مي كشد و ساكت مي نشيند.

 

مهرو از نويد مي خواهد كه مسير را مشخص كند.

 

نويد در جواب مي گويد: «فرقي نمي كنه عزيزم، هر جا كه دوست داشتي برو»

 

نعيم با عصبانيت به نويد نگاه مي كند و مي گويد:

 

«همين نزديكي ها باشه بهتره؛

 

چون من بايد يه كارو تا صبح تموم كنم و بدم دانشگاه»

 

مهرو با لحن نيش دار و مسخره اي مي پرسد:

 

«چه كاري اوس س ستاااااااد؟»

 

نعيم بدون آنكه به چشم مهرو كه از تو آيينه زل زده بود، نگاه كند مي گويد:

 

 «باغچه دانشگاه رو بايد با بيل شخم بزنم»

 

-         اِه ؛ پس شما شخم هم مي زنيد؟

 

-         تا زمينش چي باشه

 

-         مگه فرقي هم مي كنه؟

 

-         بله كه فرق مي كنه . زمين سفت و سنگلاخي با زمين نرم و

 

ماسه اي به نظر شما فرقي با هم ندارند؟

 

-         من كه تو نخ اين كار نيستم اوسا جون

 

نويد براي اينكه به موضوع فيصله بدهد رو مي كند به نعيم و مي گويد:

 

 «تو رو خدا امشبه رو بد قلقي نكن. الآن مي خوايم بريم دنبال يكي از

 

دوستان كه تو هم تك و تنها نباشي»

 

نويد در حالي كه با انگشتانش بازي مي كرد گفت:

 

« امشبم به خاطر تو»

 

مهرو خودرو را در حاشيه خيابان پارك مي كند و گوشي اش را از روي

 

داشبرد برمي دارد و شماره گيري مي كند.

 

سلام نازنين

 

. . . . .

 

ما پايين جلو در مجتمع منتظريم، جلي بيا كه دير مي شه ها

 

 

 

بعد از ده دقيقه نازنين در عقب خودرو را باز مي كند و به همه سلام

 

مي كند.  بعد دستش را به طرف نعيم دراز مي كند و مي گويد:

 

«نازنين هستم»

 

نعيم سرش را پايين مي اندازد و به آرامي دست نازنين را مي فشارد و

 

من من كنان مي گويد:

 

«ن نعيم هستم»

 

-         خوشبختم

 

-         منم همينطور

 

-         تعجب مي كنم شما كه اينقدر جنتلمنيد با اين مهرو گنده لات

 

 چطور دوستيد؟

 

-         راستش مهرو خانم مثل . . . .

 

مهرو از تو آيينه به نعيم نگاه مي كند و مي پرسد:

 

« مثل چي؟»

 

-         مثل يه دوست خوب

 

-         زكي مارو باش كه چي فكر مي كرديم

 

نويد وارد بحث مي شود و به نازنين ميگويد كه نعيم قلبش پاكه و همه

 

 دوستاي منو دوست خودش مي دونه.

 

نازنين در حاليكه بي محابا به نعيم تكيه داده بود مي گويد:

 

«منو چي مي دونيد؟»

 

-         يه دوست خوب

 

-         بهتره بگيد يه دوست دختر خوب

 

و با صداي بلند مي خندد.

 

نعيم كمي خودش را جابجا مي كند و مي گويد:

 

«فرقي برام نداره، همانطوريكه نويد و مهرو با من دوستن، شما

 

هم هستيد.

 

مهرو مي گويد رسيديم بچه ها؛ چطوره؟

 

و بي آنكه منتظر جواب كسي بشود خودرو را پارك مي كند.

 

همگي از خودرو پياده مي شوند و به طرف فست فود مي روند.

 

جلوي در ورودي نوجواني چهارده ، پانزده ساله از نغيم مي خواهد كه براي

 

 نامزدش گل بخرد. نعيم پول دسته گل را مي دهد و وارد سالن مي شود.

 

سالن مملو از دختر و پسر جوان و خانواده هايي هستند كه براي خوردن

 

 شام ازدحام كرده اند. هواي سالن سنگين و بوي انواع و اقسام غذاها

 

براي نعيم غير قابل تحمل است. نعيم ميزي كه كنار پنجره قرار دارد و

 

را انتخاب مي كند و روي صندلي مي نشيند.  

 

نازنين روبروي نعيم مي نشيند و بابت گل تشكر مي كند.

 

نعيم به گلهاي سرخ زل مي زند.

 

-         اين گل سرخي كه برام آوردي مي دوني منو ياد چي مي ندازه؟

 

-         چي ليلا؟

 

-         ياد قلب سرخ تو

 

-         اِه اگه اينجوريه هميشه واست گل سرخ ميارم

 

-         منم اونا رو تو كمدم زندوني مي كنم تا قلبت هميشه واسه من باشه

 

-         نيازي به اين كار نيست؛ اون هميشه مال تو

 

-         قول مي دي؟

 

-         قول قول

 

-         از نوع مردونه اش ها

 

-         مردونه مردونه

 

-         تركم نمي كني نعيم؟

 

-         ديونه شدي ليلا؛ اين چه حرفيه؟ مگه اينكه بميرم

 

-         ديگه از مرگ حرف نزن؛ اصلاً نمي خوام راجع بهش چيزي بشنوم 

-         هر آدمي يه روز بايد بميره

 

-         گفتم حرفشم برام دردآوره

 

-         اما من اگه تو رو نداشته باشم مرده ام

 

-         منم همينطور نعيم؛ فكر مي كنم بي تو مي ميرم

 

« اينقده اين گل قشنگه كه ماتتون برده؟يا اينكه شما رو ياد چيزي ميندازه»

 

نازنين بود كه با تعجب سئوال مي كرد.

 

نعيم به چشم هاي نازنين نگاه كرد.

 

 

 

ليلا جون، من يه روز تو درياي اين چشمات غرق مي شم

 

 

 

«بازم كه ماتتون برده آقا نعيم، نمي خواين چيزي سفارش بدين؟»

 

نعيم به سرعت چشم از چشم نازنين گرفت و با من من به نويد گفت:

 

«نويد جان خودت يه چيزي سفارش بده براي من فرقي نمي كنه»

 

نويد كه آماده بود تا فيش بگيرد، مي پرسد:« بالاخره چی می خورید؟»  

 

نازنين در حالي كه خودش را براي نعيم لوس مي كرد، گفت:


 

«چطوره من واسه شما سفارش شام بدم»

 

-         زحمتتون مي شه

 

-         دوس دارين پيتزا مخصوص اينجارو

 

-         من تا به حال اينجا غذا نخوردم؛ ولي برام فرقي نمي كنه،

 

هر چي كه شما بخوريد منم مي خورم

 

-         چقدر بچه خوبي هستيد شما

 

نويد مي گويد:

 

-         تازه كجاشو ديديد، از هر انگشتش هنر مي باره

 

مهرو با خنده مي گويد:

 

-         مگه واسش خواستگار اومده نويد؟

 

-         بله كه اومده، همين نازنين خانوم اگه خواستگارش باشه

 

 منم بله رو از نعيم مي گيرم

 

نعيم با اخم به نويد نگاه مي كند و مي گويد:

 

-         شوما بهتره به فكر بله گفتن خودتون باشين در ضمن تا غذا تموم

 

نشده برو سفارش بده که دیرمون شد؟

 

-         من كه يه عمره دارم بله مي گم رفيق

 

-         يعني چي؟ مگه من رفاقت نداشتم كه خوبي هاتو به رخ مي كشي؟

 

-         بازم قاط زدي نعيم، اگه مي خواي با كولي بازيات از زير كار در بري

 

بدون كه كور خوندي

 

-         كدوم كار

 

-         نويد با چشم و ابرو به نازنين اشاره مي كند و مي گويد:

 

« همين كار»

 

نعيم دست هايش را بالا مي بردو مي گويد:

 

-         تسليم، شام امشب با من، با نوید می رود کنار پشت پیشخوان

 

صندوق و سفارش می دهد و سر جای خودش می نشیند.

 

نازنین به نعیم نگاه می کند و می پرسد:

 

«انگار گرفته اید؟»

 

- نه چیزیم نیست. یه کم خسته ام

 

- از چی خسته اید؟ از اینکه مارو تحمل می کنید؟

 

- نه این چه حرفیه! امروز کارم زیاد بوده.   

 

 

شماره فيش غذاي آنها پيج مي شود و نويد در حاليكه از جايش بلند مي شود

 

به نعيم مي گويد:

 

- پاشو كه غذامون سرد مي شه

 

    

ادامه دارد

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 13:55 توسط رهرو| |

 

 

براي آنكس كه بايد باشد و نيست

 

 

پشت ديواري از دلتنگي تنها نشسته ام

 

سايه ها خاك شدند

 

و حقيقت

 

در پس كوچه ي فريب گم شده است

 

خورشيد خوابيده

 

ماه دستش را به روي صورتش گذاشته

 

و من منتظر طلوع آفتاب حقيقت

 

 از پشت دستان به خون نشسته ات بودم

 

بگو

 

در آن همهمه ي با هم بودن

 

چگونه برگ برگ فريادت خزاني شد؟

 

بگو

 

در آن لحظه ي به خاك افتادنت

 

چگونه شعرها مويه شدند؟

 

شاعران كوچه هاي بي عبور

 

با چه احساسي

 

بند بند غزل هاي خود را

 

به قافيه ي چشمانت پيوند زدند؟

 

چگونه

 

 خال سرخ بزرگ روي سينه ات را

 

به جاي خال هندو ستودند؟

 

چگونه

 

بر روي صورت ماهت

 

نهرهاي سرخ رنگ

 

شيار كشيده اند؟

 

چگونه سرخ آب صورتت

 

سرخ تر از هميشه شد؟

 

كنار مشتي اندوه

 

تنها نشسته ام

 

و اميد طلوع نگاهت

 

فردا را روشن مي كند

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 8:28 توسط رهرو| |