صدای بوق ممتد خودروی امیر کلافه ام کرده بود. پنجره اتاق را باز
کردم و گفتم:
- چه خبره بابا، محله رو گذاشتی رو سرت
- مگه قرار نداری؟ مگه نگفتی که دیرت شده؟
خوب بدو بیا دیگه.
- آره قرار دارم ؛ ولی باید لباس بپوشم یا نه؟
- زود باش و منو اینجا نکار
امیر خودرو را خاموش کرد و زیز لب غر زد. با سرعت لباس
پوشیدم وکیفم را برداشتم و موهایم را شانه زده نزده بیرون زدم.
پله ها رو دوتا یکیطی کردم و خودم و رسوندم به امیر و سوار شدم.
امیر در حالی که همچنان غر می زد به راه افتاد.
موزیک ملایمی در حال پخش بود و من با آرامش به صندلی
تکیه دادم و گوشم را سپردم به طنین دلنوازموزیک.
امیر که از آرامش و بی خیالیم لجش گرفته بود سی دی
موزیک را از سی دی پلیر در آورد و گفت:
- یه چیزی واسه دوستم بذارم که حالشو ببره
و سی دی سیاوش قمیشی را درون دستگاه گذاشت .
غروب برام همیشه نشونی از تو داره
برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده
- تو رو خدا امیر بس کن. تو که می دونی من با این آواز منقلب
می شم. به خدا وقتی به اون روزا فکر می کنم سرم درد می گیره.
- بی خیالش دا اش؛ باید فراموشش کنی ،
اگه هنوز فراموشش نکردی ؛ چرا با یکی دیگه قرار گذاشتی ؟
- چه قراری؟ می خوام بهش بگم . . .
- که خانم می بخشید . . . من عاشق یکی دیگه ام و اصلاً نمی باس
با شما قرار می ذاشتم.
- ای یه چیزی تو همین مایه ها
- دیونه ای پسر، تو داری برای یکی خودتو آزار می دی که الان
دو ساله حتی یک خط نامه و یا یه زنگم برات نزده. این یعنی چی؟
جز اینه که خانم داره حالشو می کنه و تو اینجا . . .
- می گی چی کار کنم؟ به زمان احتیاج دارم
- زمان؟ دو سال کمه؟
- آخه من بهش قول دادم
- چه قولی؟ چه آشی ؟ چه کشکی؟
هر چی فکر کردم جوابی منطقی نتونستم جور کنم و به امیر بگم
و سکوت من باعث شد تا امیر هم ساکت شود و دوباره افکار
جورواجور به ذهنم هجوم آوردند. صدای آواز بر روحم شلاق می زد.
کاش می شد دستات تو گلدون
گلای مریم بکاره
کاش می شد اما نمی شه
نمی شه بیای دوباره
- ببینم تو چه گلی دوست داری ؟
- گل مریم؟
- چرا مریم؟ دوست دختری به نام مریم داشتی کلک؟
- نه بابا تو ام؛ یه دوست دختر دارم که اسمش . . . . . تمیلا است.
- منم یه دوست خوب دارم که اسمش سمیره
رفتنت همیشگی بود
دیگه برگشتن نداره
- برای همیشه می ری ؟
- برا همیشه؟ دیونه درسم تمام شده خوب باید برم به شهرم
دیگه، اینجا بهونه ای برا موندن ندارم
- من چی؟ بدون تو می میرم
- تو که عزیزمی؛ بهت نامه می دم و روزی یه بارم بهت
زنگ می زنم.
امیر پیچ جاده رو با سرعت رد کرد و من به طرف راستم ولو شدم .
- چه خبرته؟ مگه داری سر می بری؟
- نه جونم دارم مجنون می برم
- دیونه
- زکی؛ ما رو باش رو چه درختی داریم حکاکی می کنیم!
تو قرار داری اونوقت نق شو سر من می زنی؟
- خوب به خاطر خودتم می گم
- نترس بادمجون بم آفت نداره
- به هر حال دیر رسیدن بهتر از . . . .
- چشم جناب سرهنگ ؛
می گم سمیر؛ راست راستی تا حالا ندیدیش؟
- کی؟ تمیلا رو؟
- نه دیونه، این دختره رو می گم
-آها گوهر رو می گی؟ نه به جون تو ندیدمش
- یعنی تو . . .
- خوب تلفنی با هم صحبت کردیم و روزی دو سه بار هم چت
می کردیم و الان برای اولین باره . . .
- چرا زودتر ندیدیش؟ تو که گفتی شش ماهی میشه می شناسیش
- خوب آره ولی الان قضیه جدی شده و . . .
- یعنی چی جدی شده؟ می خوای چی کار کنی؟
- هیچی ؛ می خوام از اوضاع و احوالم با خبر بشه و بعدشم کات
- همین؟
- خوب آره، می خوام رو در رو بهش بگم که در چه وضعی هستم.
اون می دونه که من هنوز نتونستم تمیلا رو فراموش کنم و
راستش یه کمی هم از این بابت شاکیه و حسودیش می شه
- خوب حق داره؛ تو هم اگه اون هی بگه من یه پسر دیگه
رو دوست داشتم و هنوزم دارم از این چرت و پرت ها
ناراحت می شی
- درسته؛ واسه همینم این همه راه و دارم می رم که بهش بگم
منطقی فکر کنه و تصمیم بگیره.
- یعنی ببره؟
- خو بله، می خوام بدون ناراحتی و کدورت تموم بشه.
- صلاح مملکت خویش خسروان دانند
از امیر خواستم خودرو را نگه داره تا بقیه راه و پیاده برم و کمی
فکر کنم. بعد از خداحافظی از امیر به طرف محل قرار رفتم .
به ساعتم نگاه کردم ،یک ربعی به قرار ملاقات مانده بود.
روی نیمکت چوبی کنار خیابان نشستم و به اتفاقات اخیر فکر کردم.
صدای زنگ موبایل مرا از حالی که داشتم
بیرون آورد.
- سلام گوهر
- سلام تو کجایی؟
- محل قرار
- پس چرا نمی بینمت
نگاهی به دور و برم انداختم و دختری را دیدم که با موبایل
صحبت میکرد . به طرفش رفتم و گفتم:
- چطور منو نمی بینی؟ من همون جایی ام که قرار بود باشم
- اما من نمی بینمت
- کافیه تلفن و قطع کنی و سرت بالا بگیری تا منو ببیینی
گوهر سرش را بالا آورد و بهم نگاه کرد. نگاهش چندان خوشایند
به نظرنمی رسید.
- چرا اذیتم می کنی؟
- منظورت سلامه دیگه
- اِِِ ِ ِ . . . ببخشید سلام
- سلام؛ من سمیر 15 سال دارم
- بی مزه، منم گوهر سه ساله دیگه متولد می شم.
و با خنده ادامه داد
- خیلی رو داری به خدا؛ منو سرکار گذاشتی و خوشمزگی
هم می کنی؟
- خواستم برخورد اولمون با شوخی و خنده باشه و بعدش دعوا.
خوب خودم برای هر گونه دعوایی آماده کردم.
- دِ ِ ِ همینه که می گم پررویی. چرا زودتر نیامدی منو ببینی؟
- خوب موقعیت نشد.
- موقعیت نشد یا اینکه می خواستی دروغاتو راست و ریس کنی؟
- چه دروغی؟ من که همه چی رو بهت گفته بودم.
امروزم اومدم بگم که بابت همه همه چی ازت معذرت می خوام
و طلب بخشش، من کیس مناسبی برات نیسنم.
- منظور؟
- میگم اگه . . . .
- نمی خوای چیزی بگی خودم . . .
- واسه خودت می گم؛ من مشکلی ندارم اگه تو با این شرایط موافقی. .
- ببین ؛ دیرم شده باید برم، تو کاری نداری؟
- نه خداحافظ
- خدانگهدار
ازش جدا شدم و تصمیم گرفتم پیاده به منزل خواهر امیر برم.
سرم پایین بود و از موزاییک های پیاده رو با دقت رد می شدم
و تلاش می کردم روی خط فاصله آنها پا نگذارم. یک آن فکر و
خیال امانم نمی داد. گوهر دختر خوبی بود و حیف بود به پای
من بسوزه. من هنوز با خودم نتونسته بودم کنار بیام و هر جا که
می رفتم تمیلا روبروم بود و این امربرای گوهر غیر قابل تحمل بود .
بهش حق می دادم از این مسئله دلخورباشه. گوهر دوست داشت
من فقط به او فکر کنم و او را دوست داشته باشم و ارتباطی با
دیگران خصوصاً جنس مخالف نداشته باشم . حتی ارتباط من با
بستگان و اقوام براش آزار دهنده بود چه برسه به تمیلا.
او فکر می کرد اگه وضع به همین صورت پیش بره ممکنه ب
ا یک تماستمیلا همه چیز به هم می خورد. وقتی خودم هم به
این قضیه فکر کردمدیدم که کاملاً حق با اونه و من در مقابل
کوچکترین درخواست تمیلا ارادهای ندارم. به منزل خواهر امیر
رسیدم. در زدم و وارد شدم. تمام ماجرا را برای امیر تعریف کردم
و امیر گفت:
- خودت خل و چل شدی و فکر می کنی همه باید مثل تو باشن؛
خو معلومه دختره در می ره. هی نشستی بهش گفتی
" ببخشید خانم من یه دختر دیگه به اسم تمیلا رو دوست دارم".
امیر یه ریز حرف می زد و دلیل می آورد اما من تو خودم غرق بودم .
کجای کارم اشتباه بود؟ از روز اول نمی بایست وارد این ماجرا بشوم.
چند بار به گوهر گفتم که نمی تونم تا آخر خط باهاش باشم
ولی اصرار گوهرباعث شد تا راضی به این ملاقات بشم. در عالم خودم
غرق بودم که امیررشته افکارم را پاره کرد و گفت:
- با این حساب مرغ از قفس پریده
- نمی دونم؛ شاید.
دو بار دیگه به دیدن گوهر رفتم و هر بار صمیمت بین ما بیشتر
می شد. هر چه سعی می کردم یه جوری به او بقبولانم که ادامه
این رابطه به ضرر اوست موفق نمی شدم. گوهر را دوست داشتم
و می خواستم زندگی آرامی داشته باشد و ادامه این ارتباط
آرامش او را به هم می زد. هر بار در تماس های تلفنی ازش
می خواستم نوع ارتباطمون را تغییر بدهیم و دوست یا خواهر و برادر
خوبی برای هم باشیم که او همیشه
عصبانی می شد. تا اینکه یه روز با عصبانیت سرم دادکشید و گفت:
- من برادر نمی خوام. همینجوری قبولت دارم. اگه می خوای
منو بپیچونی راه بهتری هم هست.
و تلفن را قطع کرد.
الان دو ماه از اون روز می گذرد و من هیچ خبری از او ندارم
و برایشآرزوی خوشبختی می کنم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:39 توسط رهرو
ناگهان
گیسوان بس پریشانت
در قامت بادهای آشفته
موج را هدیه آورد
و چشمانت
در کنج این اتاق
که پنجره ی غبارآلودش
به روی در باغ تنهایی ام بسته شد
خاموش شد
دشت در شب
رو





