محبوب من
وقتي آسمان غروب مي كند و ستارگان در آسمان سو سو مي زنند ،
من به دنبال آن ستاره اي هستم كه با آن نغمه هاي بي صدايم را فرياد زنم.
من به دنبال آن فانوسي مي گردم كه يك دم در ظلمت كلبه ام
درخشيد و خاموش شد.
من به دنبال آن دستي مي گردم كه غبار از روي آيينه تنهايي بزدايد.
من به دنبال آن كوچه اي هستم كه تو را به من برساند.
بدنبال آن پنجره اي كه به سمت باغ دلتنگي گشوده شود.
بگو :
پيش از آنكه در سيلاب اشك غرق شوم ؛ بگو :
در كدامين آسمان غروب مي كني؟
به اميد طلوعت چشم به افق كدام آسمان بگشايم ؟
از كدام كوچه مي آيي؟
در كدام خانه را مي زني؟
در كدام ايوان فراقت مي آسايي ؟
بگو كي مي آيي؟
اگر روزي آمدي و من بيدار بودم ، قصه ها برايت مي گويم.
قصه هاي دلتنگي .
قصه از چشم هاي باراني .
قصه از گونه هاي خيس .
قصه از برگ برگ دفتر دلتنگي كه بي تو تحرير شد.
قصه از خاك فراموشي بر آيينه ديدار
و من شب را و روز را ، تو را منتظرم .

[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:11 توسط رهرو
بگو چرا مرا در ایوان فراموسی رها کردی ؟
در هزارتوی خاطرات گم کردی ؟
کجاست سنجاقک خیال ؟
من از کدامین سو می رسم به عمق نگاهت؟
من از کدامین جاده به عطر مستانه موهای بس پریشانت می رسم ؟
در کدام شالیزار مثل نسیم گذشتی
چرا شالی ها بوی گیسوانت را می دهند ؟
سر کدام دو راهی از من جدا شدی ؟
چرا با من ما نشدی ؟
ببين ؛
چشم هاي منتظر چگونه حجم وقت را باور مي كنند ؟
چگونه پيچ جاده ه هاي دلتنگي را مي كاوند ؟
چگونه در انتهای كوچه بن بست می سوزند ؟
چگونه به در خیره ماندند تا در باز شود ؟

[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:3 توسط رهرو
خورشید با همه بزرگی اش کم کم در او محو می شد .
رنگش هر لحظه سرخ تر می شد . مرا به خانه اش دعوت کرد .
پاهایم را در آن فرو بردم . خنکی مطبوعی تمام وجودم را فرا گرفت .
کم کم هوس کردم کمی بیشتر در آن فرو برم.
مثل گهواره بود و صدایش مثل لالایی مادرم.از خود بی خود شده بودم .
تمام تنم خنک شده بود . دیگر دوست نداشتم به دنیای خودم برگردم .
دنیایی که بی رحم بود و عاشق کش.آرام دست و پا زدم و بیشتر
در دلش فرو رفتم . با من مهربان بود ؛ چون بچه ي خودش بودم .
رفتم جلو تا آنجا كه ديگر از ساحل نقطه شده بودم .
چقدر دوست داشتم مثل محسن ، مثل محمد ، و مثل هزاران كس
ديگر ، ديگه به ساحل برنگردم . اما او مرا دوست داشت و دوست
نداشت كه آرام و بي صدا در دلش غرق شوم .
چند بار زير آب رفتم ولي او مرا به سرعت به سطح آب
مي رساند . بي فايده بود . بي فايده. سرش داد كشيدم :
- چيه تو منو نمي خواي ؟ تو هم با من قهري؟
تو هم دوست نداري با جنازه من نجس شي ؟
تو كه بزرگي . از تو كه چيزي كم نميشه .
به آرامي لبخندي زد و با دستاش مرا به طرف ساحل هل داد.
روي موج دراز كشيدم و خودم را تنها روي ماسه هاي خنك ساحل ديدم.




[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:37 توسط رهرو
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
با او هم آواز می شوم . واسه عشق . . . . . . .
- بازم جزیره؟خسته شدم از این همه اندوه . بابا من با توام ،
تركت نميكنم ، ن ن مي ي ي كو و و ن ن ن م فهميدي .
- من كه چيزي نگفتم.
- چيزي نمي گي اما رفتارت ، همين كارات ،
گوش دادن به آوازهاي محزون و غمگين كه همش بوي جدايي و بي وفايي مي ده
و و و بهم مي گه كه تو فكر مي كني من از پيشت مي رم
- نه هرگز . من اين آوازو دوست دارم / همين
- تازه مي دوني چيه من فكر مي كنم كه دل ما مثل يه جزيره است
مهم نيست كه كي براي اولين بار روش پا مي گذاره . مهم اينه كه هرگز ترکش نکنه
و من هرگز ترکت نمی کنم......
و سیاوش همچنان می خواند:
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی.......

[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:2 توسط رهرو
|
ضيافت شب
دريا آرام است . ماه ستارگان را به ضيافت شب برده است. تو را مي بينم كه در انتهاي افق به من مي نگري/مي خندي/ دستم را به طرفت دراز مي كنم. ماه به من مي خندد . دستم چه خالي مانده است. خود را به آب مي زنم. در لالايي موج آرام مي خوابم /خواب ابدي |
||
|
تک درخت
مثل درختی تنها ، در وسط بیابان ، به هوای پرنده ای هستم که بر شاخه هایم بنشیند . برگ هايم تقديم باد شده است . در ضيافت نگاهت نيستم. در ضربان باد ، ماسه ها مي رقصند و بر من شلاق مي زنند . ريشه در خاك دارم و پاهايم بسته . دست تو كجاست ؟ كي به من بال پرواز مي دهي؟ آفتاب مرا می سوزاند. من به امید آمدنت دشت را سایه کردم !!!
|
||
|
آخرين سفر
بگو تاكي بايد به گوش باشم تا طنين گامهاي ترا بشنوم ؟
بگو كي ، پا گذاري؟ تا كي بايد پشت پرچين هاي سوخته ي باغ خاطراتت پريشان بمانم؟ بگو كي مي آيي تا من بيدار باشم ؟ اگر روزي آمدي و من خواب بودم مرا بيدار كن . تا من از گونه هاي خيسم برايت حكايت كنم . از چشم هاي باراني ام نيز.... و آنوقت برايم بگو در گير و داري كه چشم و گونه ام در سيلاب اشك غرق بودند ، تو با كدام احساس ، برگ برگ خاطراتم را سوزاندي؟ گوش كن . مرا مي خوانند ، صدايم مي كنند و بايد بروم . و چقدر سبك مي روم.....
|
||
|
امواج خيال
از آسمان آتش می بارد . اژدهای خورشید از دهانش به روی مردمان کلافه روی زمین آتش می ریزد. خسته و کلافه از گرما به ساحل پناه می برم تا از خنکای نسیم دریا کمی بیاسایم. آنطرف دو زوج عاشق را میبینم که به هم عاشقانه نگاه می کنند و دست در دست هم قدم می زنند . چقدر روی ماسه های مرطوب ساحل نشستیم و عاشقانه به هم نگاه کردیم. چقدر روی ماسه ها قدم زدیم و صدای شکستن صدف های کوچک دریایی را نشنیدیم . چقدر جز صدای تو صدای دیگری را نشنیدم. حتی صدای شکستن موج ، آنگاه که کف می کند . چقدر بی تو سوار امواج خیال شده ام . چقدر پس از تو تنها به دریا آمده ام. به میعادگاه همیشگی . اما همیشه خودم را تنها دیده ام . زوج های جوان از کنارم رد می شوند و ترانه عشق می خوانند . و من در دریای خودم غرق می شوم...
|
||
|
فراموش شده
کنار ساحل در انتهای افق نگاهم تنها نشسته ام صدف ها شسته می شوند و من روی ماسه ها می پوسم کجا بوده ام؟ در انتهای عمق نگاهش!!! چه کسی مرا می خواند؟
گوش کن صدای زنگ می آید. همیشه صدای زنگ می آید!!! انگار برای بردن من آمده اند. صدای لا لایی مادرم می آید نه صدای مویه مادرم و من خود را درون قبر تنها می بینم/ : |
||
|
فانوس چشم
دیشب من بودم و رویای آمدن تو .
آمدی !!! كنار آن در هيشه باز در چارچوب بودي و پيكرت چه زيبا در كادر نشست. ستاره ها در آسمان گم بودند و سنگفرش كوچه مثل ابر كوچه بود و تاريكي و تنها ، فانوس چشمم مي سوخت . تو بودي؟ آمدي؟يا انگاره ي من بود !!!؟ هميشه در پس اين در منتظرم . هميشه تو مي آيي و من نمي توانم لمست كنم. هميشه ساكت نگاهم مي كني . هميشه مي خندي. هميشه كم كم بخار مي شوي و من مي مانم و يك در ، كه رو به آغوشت باز است . و دوباره فانوس چشمم مي سوزد .
|
||
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:58 توسط رهرو
|
روياي هميشگي
مثل هميشه از تنهايي به كتاب پناه مي برم . كتاب روايت مردي تنهاست كه با خاطرات خود زندگي مي كند . انگار داستان من نوشته شده است. در افكار خودم غرق مي شوم . كم كم در خودم گم مي شوم . بيرون از توي باغ صداي خش خش برگ مي آيد . از پنجره به باغ نگاه مي كنم . در ته باغ او را با پيرهن بلند آبي آسماني مي بينم که به طرف من مي آيد ؛ بي وزن ، سيال ، انگار در خواب . حالا از نزديك بوي ياس سفيد مي دهد . پيراهنش آبي نيست ؛ خاكستري مثل آسمان پائيز است . به من نزديك مي شود . صاف و سوزان به چشم هايم نگاه مي كند . شعله نگاهش مرا مي سوزاند . كم كم چشم هاي عسلي اش بزرگ و بزرگ تر مي شود و در مردمك های سياهش چهره پريشان خود را مي بينم كه آتش گرفته است . صورتش را بر مي گرداند و مي گويد: - برو ؛ دست از سرم بردار ؛ چرا رهايم نمي كني ؟ و من پريشان نگاهش مي كنم . زبانم قفل مي شود . كم كم در انتهاي باغ تصويرش محو مي شود . |
||
|
غروب
غروب بود صدای نفس زمین / صدای بغض درختان / و صدای طپش قلب من به گوش می آمد غروب بود و لحظه / لحظه ی دلتنگی های من لحظه بارش باران اشک و شستشوی عکس غبار گرفته او دم غروب آن زمان که گیاهان برگ خود را برای آرمیدن جمع می کنند دست من پی چیزی می گردد / پی یک عکس رنگ و رو رفته چشم در آن حوالی بارش نگاهش را به انتهای جاده ی غربت دوخته و به امید طلوع نگاهش غروب را به تماشا نشسته .
در زمینه سربی صبح به او برخوردم و در امتداد غروب نیلی او را گم کردم . |
||
|
عطر گیسو
به کنار پنجره می روم / بیرون در انتهای باغ دو قمری را می بینم که عاشقانه به هم تک می زنند . بید مجنون سایه اش را ارزان به قمری های عاشق می فروشد . به قمری ها نگاه می کنم . او را میبینم که در باغ با من قدم می زند . از بوته گل سرخ یک شاخه گل می چیند و به من می دهد و می گوید : هرگز فراموشم نکن. من گل را می گیرم و بو می کنم . چه عطری !!! - جه عطری داره این موهات . عطری که منو می کشه . نه به من جون می ده. - جدی !!!!!؟ می تونی بگی بوش مثل چیه ؟ - یه بوی بخصوص ، بوی گل مریم ، یا نرگس ، نه ، اصلاً بوی تو را می ده. صدای زنگ تلفن به صدا در می آید . خودم را به سمت تلفن پرت می کنم . به شماره تماس گیرنده نگاه می کنم !!!
. افسوس چه فکر بیهوده ای!!!!
|
||
|
فراموشم کن
وقتی که می رفت / با فریاد چشمانش می گفت : " دوستت دارم / هرگز فراموشم نکن " حالا که رفت / با هزاران زبان فریاد می زند : " فراموشم کن "
|
||
|
من غریبه
همهمه ی عجیبی می آید . صدای شیون و زاری زنان توامان، با صدای لا الله الا الله مردان محله را پر کرده است . از رختخواب بلند می شوم . به روی مهتابی می روم . جمعیتی از مردان و زنان را می بینم که تابوت بر دوش در حرکتند. بعد از آن درست کنار خانه ی مان تابوت را روی زمین گذاشته و کنارش نشسته و ایستاده ، گریه می کنند . به چهره ی عزاداران خیره می شوم ، چهره های آشنا، زیاد می بینم . فکر می کنم باید آشنایی مرده باشد ، به عکس روی تابوت نگاه می کنم ، همه وجودم را آشوب فرا می گیرد ! عکس خودم را رویش می بینم . آرام و قرار از کف داده ، با عجله داخل اتاق می شوم . خودم را می بینم که به من پشت کرده و خوابیده است . نزدیکش می شوم و صدایش می کنم . جوابم را نمی دهد . رویش را بر می گردانم. عرقی سرد بر پیشانی ام می ریزد. از گرما گر می گیرم !! می بینم که صورت ندارد . وحشت می کنم و به کنار آینه قدی کنج اتاق می روم . در آینه خودم را می بینم که بسیار غریب و شاکی نگاهم می کند . کم کم تصویر م دو تا می شود. من دومی کارد بزرگی روی گلوی من اولی می گذارد . با وحشت به مهتابی می روم . باز هم تابوت خودم و جمعیت عزادار را می بینم . در میان جمعیت او را می بینم که شیون کنان جلو می آید. روی تابوت می افتد . و صدایم میکند . هر لحظه نزدیک تر می شود . کم کم جان می گیرد . و احساس می کنم که مرا از نزدیک صدا می کند . دستی به شانه ام می خورد و تکانم می دهد . ناگهان چشم باز می کنم و مادرم را بالای سرم می بینم که مضطرب و نگران نگاهم می کند . |
||
|
برف آتشین
خسته ام ، خسته از این لحظه های ساکت و خاموش که بر من می گذرد . به کنار پنجره می روم تا دلم وا شود . هوا به شدت برف می بارد . دانه های درشت و سفید برف جلوی چشمانم رژه می روند و من بهت زده به آنها نگاه می کنم . کم کم دانه های درشت برف جان می گیرند و در مقابل چشمانم تصویر او را می سازند . او را می بینم که به من پشت کرده و موهای پس سرش نمایان است . هر لحظه ازم دور تر می شود و من فریاد می زنم : " خدایا او نباید ازم دور شود هنگامی که ذره ذره وجودم میل دیدنش را دارد". او دور می شود و کم کم تبدیل به یک گلوله برف می شود و در انتهای باغچه آرام می گیرد . دوان دوان خودم را به ته باغچه می رسانم و یک مشت از برف همان نقطه که او نشسته را برمی دارم . دستم به شدت می سوزد و وقتی به آن نگاه می کنم تکه ای از زغال آتشین و گر گرفته را در دستم می بینم . |
||
|
قاب خالی
کنار ساحل روی ماسه های داغ و تفتیده دراز می کشم و به موسیقی موج و ساحل گوش می دهم . ترا می بینم که از دریا می آیی با موهای بس پریشان. چشم من در طرف دیگر ساحل است آنجا که مرغ مهاجر دریایی قصد پرواز دارد . تو به من می خندی و من وقتی نگاهت می کنم عکس تو را در آب می بینم که موج آن را تکه تکه کرده است. چه فکر بیهوده ای . فکر کردم آمدی و دیگر میل پرواز نداری . رویا مرا با خود می برد . آن صبح بارانی و آخرین نگاه تو به من
-تو را خدا بخند نذار لحظه آخر هنگامی که ذهنم از چهره ات عکس می گیرد غمگین باشی . و من زورکی لبخند زدم و تو از این خنده ی تلخم خندیدی . -قیافه رو نگاه انگار عزاداره انگار عزیزش مرده و من می دانستم که حضور سبزعزیزم در احتضاره و مرگش بزودی فرا می رسه می دانی الآن دو سال است که حضورت مرده و من در تنهایی عکس تو را در ذهنم مرور می کنم . خاطرات با تو بودن را / آن زمان که دست در دست هم رهرو سرزمینی بودیم که تنها گلش شقایق بود . یادته وقتی شعر " بی تو مهتاب شبی " {مشیری} را برات می خوندم تو می خندیدی و می گفتی: هرگز زمانی نمی رسد که بی من از این کوچه گذر کنی !!! الآن دو سال است که آغوش این کوچه التماس کف پای تو را دارد . چشم من کوچه را قاب گرفته است . و چقدر این قاب خالی است. |
||
|
شبهای هجر
باز باران چشمم بی بهانه می بارد. دیگر برای گریستن بهانه نمی خواهم . فقط با شنیدن یک ترانه و یا با
دیدن یک عکس هوای چشمانم چه سخت می بارد . یادته می گفتی: " اگه تو نباشی من می میرم" الان دو ساله که با هم نیستیم و تا آنجا که من می دانم تو نمرده ای و سرحال تر از همیشه ای . و من با خود می گویم: شبهای هجر را گذراندم و زنده ام هنوز من را به سخت جانی خود این گمان نبود من را شکستگی به نهایت رسیده است آنقدر شکسته ام که دیگر نمی شود شکست
|
||
|
فاصله ها
پیچ رادیوی ماشین را باز می کنم . صدای فریدون طنین انداز می شود : " فاصله ها فاصله ها " بلافاصله رادیو را خاموش می کنم . سرم به شدت درد می گیرد . ماشین را به کناری می زنم و سرم را روی فرمان می گذارم . تنم خیس عرق می شود . توی مغزم طنین صدای فریدون مثل پتک ضربه می زند . "فاصله ها فاصله ها" - فاصله ها چقدر از فاصله بی زارم تو این یک هفته که ازت دور بودم مدام کاست فریدونو گوش می دادم و گریه می کردم . انگار این کاست رو برای من و تو خونده - خوشحالم که از هدیه من خوشت اومده - خوشم اومد؟تموم زندگیم این کاسته و همیشه با منه . چند ضربه به شیشه ماشین می خورد. سرم را بلند می کنم . - حالتون خوبه؟ کمک می خواین؟ با اشاره سر جواب منفی می دهم و دوباره صدای" فاصله ها فاصله ها "به مغزم ضربه می زند.
|
||
|
یک صبح بارانی
ساعت ۱۰ صبح است . با دوستم قرار دارم . هوا به شدت باران می بارد . به محل قرار می روم . دوستم نیامده است . به عقربه های ساعت نگاه می کنم / چه کند می گذرد . قطرات درشت باران به شیشه می خورد و مرا با خود می برد .
- ببین/ هر چی بود تموم شد/ من می خوام زندگی کنم / بدور از استرس و دغدغه . - من که حرفی ندارم / اگه تو بخوای همه چی از همین لحظه تموم می شه .و خاطرات با تو بودن رو تو دلم دفن می کنم . خوب /من دیگه باید برم /شاید دیگه نبینمت/شاید هم یه روز بیام پیشت/نمی دونم /ولی می خوام بگم دوست دارم و این جدایی تقدیرمونه و سرنوشت را نمی شه از سر نوشت . از ماشین پیاده می شود / برای آخرین بار نگاهش میکنم برایم دست تکان می دهد. نزدیکم می شود . چند ضربه به شیشه می خورد / دوستم را می بینم که با عصبانیت صدایم می کند. - چته /هر چی صدات می کنم/ دست تکون می دم منو نمی بینی. ومن او را می بینم که در امتداد افق محو می شود....... |
||
|
تمشک
پس از مدتها کز کردن در خانه به اصرار دوستان بیرون می زنیم . برای وقت گذرانی به باغی خارج از هیاهوی شهر می رویم .
باغی پر از تمشک . تمشک های رسیده که دست هر کسی خواهش چیدن آن را دارد . من هم قصد می کنم تمشک بکنم . دست به بوته تمشک می برم . - اون تمشک سباه خوش رنگ درشت را برام بچین. تمشک را می چینم . دستش را دراز می کند و لبانش خواهش چیدن دارد . تمشک را در دهانش می گذارم و داستان ما آغاز می شود . بچه ها صدام می کنند و من در حال خودم هستم . به تمشک ها نگاه می کنم و حس می کنم بعد از او دیگر تمشک ها هم رنگ و بویی ندارند .
|
||
|
انتظار
کلافه ام میرم ساحل تا دلتنگی هامو با دریا فراموش کنم . دریا آرام است و چه شکوهی دارد. نگاهم به صدف های کوچک کنار ساحل می افتد . صدف ها انگار به من می خندند . چقدر اسمش را با صدف روی ماسه ها نوشتم . تصمیم می گیرم بازم مثل اون وقت ها اسمش را بنویسم . صدف جمع می کنم و شروع می کنم به نوشتن . حرف اول اسمش را می نویسم . - به .... ی اسمم نگاه کن - مگه چه شه ؟ - نمی دونم یه جوری بهم نگاه می کنه انگار می خنده - اون داره به من می خنده و می گه که باید در آینده نزدیک تنها بیای اینجا و اسمشو بنویسی. - تو رو خدا بس کن من که گفتم همش یه مدت کوتاهه بر می گردم تازه همیشه با توام هر جا که برم تو رو کنارم می بینم - بهم زنگ می زنی؟ - زنگ می زنم ، نامه می دم ، عکس می فرستم ، خودمم میام پیشت حرف دوم اسمش را می نویسم و دیگر توان نوشتن بقیه حروف را ندارم به گوشیم نگاه می کنم چه انتظار بیهوده ای |
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:54 توسط رهرو
|
فاصله
- چرا گرفته دلت ، من که باهاتم - از آینده می ترسم آینده ای که تاریک است و من در تاریکی
فکر برق نگاهی هستم که وجودم را روشن کند .
- ببین من همیشه با توام
- نه وصل ممکن نیست ، همیشه فاصله ای هست
-این چه حرفیه ؟ من با توام و با تو خواهم ماند .
و جاده در امتداد افق تصویر رفتنش
را قاب گرفته است . |
||
|
انتظار عبث
مدتی است که طنین صدایش را از یاد برده ام و می دانم به انتظار
شنیدن آن آهنگ موزون حزن باید تا به ابد چون شمع ذره ذره بسوزم/
شنیدن آن صدایی که از عمق آه می آید و نگاهش برگ برگ دفتر
خاطرات زندگیم را خط خطی کرد . نگاهی که از شعله اش سوختم و
خاکستر م را وزش مژگانش به باد داد . |
||
|
محبوب گمشده
چه زیباست محبوب من
با شانه ی کوچکی در موهایش ـ می دونی چیه این شانه ای که به من داده ی همیشه با منه و بوی تو رو میده ـ من که همیشه باهاتم - مگه قراره از هم جدا بشیم؟ ـ نه جدا که نه ولی فردا رو چی دیدی - از اینده مون که خبر نداریم شما محبوب زیبای مرا ندیده اید ؟ دلم برای خودم خیلی می سوزد. حتی شانه هایش را هم گم کرده ام و مشمامم شب ها مد ام به دنبال عطرش میگردد. شب ها هم با من لج کرده و یلدایی شده است . |
||
|
رویا
سکوت کوچه عذابم می دهد/ پشت شیشه ی پنجره ی تنهایی ام
نشسته ام و کوچه را می نگرم /کوچه را برف فرا گرفته است / خدایا
کی جای پایش روی این برف می نشیند ؟ صدای باد می آید / فکر می
کنم کسی مرا صدا می زند .
مرا صدا می زند . نگاهش می کنم . - حواست کجاست ؟ از وقتی که گفتم باید بروم منگ شدی / عزیز م من زود بر می گردم !!!! نگاهش می کنم / می رود / کم کم به نقطه ای می رسد که زمین به اتمام و آسمان آغاز می شود / باد می زند و تصویرش محو می شود / صدای باد بیشتر می شود / کوچه پر از تنهایی من می شود . |
||
|
تنها
روی نیمکت نشسته بودیم / صدای سوت قطار آمد / به سمت
قطار سربرگرداندم / او را دیدم که برایم دست تکان می داد /
وحشت زده به سمت او برگشتم /
دیدم تنها روی نیمکت نشسته ام . |
||
|
وداع
می خواهم برایش بنویسم دلتنگی هایم را باد ترانه می خواند و من سعی می کنم که ترانه دلتنگی هایم کاغذی باشد برای چندمین بار کاغذ می گیرم تا بنویسم . اشک در چشمانم جمع می شود. ـ اشکاتو پاک کن . تو داری گریه می کنی ؟ برای من ؟ مگه کجا می خوام برم ؟ همین نزدیکی ها . روزی ده بار برات زنگ می زنم یا نامه می دم . مثل یه بچه کوچولو چشاتو هم بذار و بگو خداحافظ در ضمن اون اشکاتو پاک کن. اشک چشمانم را پاک می کنم . دست از نوشتن برمی دارم به دیوار روبرو نگاه می کنم چشمم به تقویم روی دیوار می افتد . الان چهار ماه و هشت روز است که از او بی خبرم |
||
|
تنهایی
در کویر داغ و سوزان چون گون تنها شدم
حال او را از نسیم صبحگاه جویا شدم در میان جمع من احساس تنهایی کنم
رفته ام در گوشه ای من تارک دنیا شدم |
||
|
فراق
از فراقت روز و شب نالان و سوزانم چو شمع
اشک می ریزد از دو چشمم اشک بارانم چو شمع
در میان جمع من احساس تنهایی کنم
رفته ام در گوشه ای وز جمع پنهانم چو شمع
|
||
|
بیابان کاشان
و یک بار هم در بیابان کاشان
کاشان؟ خیلی راه نیست ؟ گفتم بهتر از خیابان گردی است . به سمت کاشان حرکت کردیم . جاده اتوبان بود .هوا به شدت می بارید هوا ابری شد و باران تندی گرفت داخل ماشین گرمای مطبوعی بود . او کنارم نشسته بود و ما در دل کویر راه می رفتیم و سردم شد . نه اصلاْ سرد نبود . او با من بود و من در کنارش و پشت یک سنگ اجاق شقایق مرا گرم کرد شقایق من در کنارم بود . هر دو می دانستیم که برای آخرین بار است که با هم هستیم . |
||
|
جدایی
در اتاق خالی قدم می زنم . چند روزی است که در این اتاق زندانی ام . دفتر خاطراتم را ورق می زنم . دفتر سفید و سیاه است . سیاه است سیاه است چند بار می گوید دیوار بین ما سیاه است ومن فقط نگاهش می کنم او برای بدست آوردن دل من می گوید شاید پشت این دیوار سیاه برایت روشنایی باشد . می خواهم بگویم تمام روشنایی زندگی من تویی ولی افسوس که او هرگز باور نکرد . برگ دیگر از دفترم را می خوانم . کلمات جلوی چشمانم رژه می روند و من چشمانم را می بندم و دوست دارم به خواب بروم برای همیشه . و می شنوم که از دور مرا می خوانند . صدای همهمه می آید . انگار جنازه ای می برند . صدای لا الله الا الله بلند تر به گوشم می رسد . داخل تابوت را نگاه می کنم . چشمانم بسته است و روی دوش بستگان به سمت گورستان می روم . |
||
|
|
||
|
سبز
سبزم
سرسبزم سبز پیکرم سبزفامم در خیالات سبز گشته ام سبز سرسبز سرسبز تر از سبز
|
||
|
دریای جوانی
ببین چون شعله رقصانم من امشب
بسان شمع سوزانم من امشب در این دریای مواج جوانی اسیر موج و طوفانم من امشب
|
||
| زبان نگاه |
|
من بودم و تو
|

















