در پشت در بسته تنها نشسته ام
در انتهاي اين اتاق خاموش
چشم به پنجره دارم
آيا روزهاي بي تو بودن مرا پير كرد؟
در پشت پنجره غبار گرفته
در لابلاي پر پرچين هاي مزرعه خاطرات
گم مي شوم
من كجا هستم؟
چگونه مي توانم به طلوع نگاهت برسم
به صبح باراني چشم هايت؟
من براي پيشواز تو پنجره ي صبح را به اميد طلوع خورشيد نگاهت گشودم
افسوس آسمان چشمانت ابري بود
سياه و تاريك
چند روز گذشت؟
به سال رسيد؟
نمي دانم !!!
ديگر روزها برايم اميد نيست
ديگر روز شماري نمي كنم
من سر كدام دوراهي گم شدم؟
روزها گذشت
و تو اصلاً به ياد نياوردي
كه در انتهاي آن كوچه بن بست
چگونه مرا رها كردي

[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:20 توسط رهرو
دیوارها خسته
در این اتاق به انتظار دستت نشسته
من آمدم
کنار مشتی خاک تنها نشستم
همه وجودم آب شد
آرام خفته بودی
آرام
سرو برایت خم شده بود
علف ها شکوه تو را تمنا داشتند
و گلها همه پژمرده
من بودم و عکس تو
و خوب که نگاه کردم خال بزرگ سرخ رنگی بر پیشانیت بود
و قاب بی روحی که تو را در خود حبس کرده بود
من بودم و سنگ سرد
و چه بی خودانه جسم تو را در خود داشت
من بودم و یک آیینه ی غبار گرفته
من بودم و خواهش دستانت که آیینه را پاک کند
من بودم نگاه تو
وخواهش من برای نگاهت که لحظه های دلتنگی را بشوید
من بودم و تمنا ی پرواز
و چه خوب پرواز را معنا کردی

[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:4 توسط رهرو
صبح شده است
گلها هنوز خفته اند
پاييز روي برگ تك درخت ته باغ نمايان است
برگي از خاطراتم فرو مي افتد
زرد زرد
در همهمه برگ و درخت و پاييز
من در انتهاي باغ خاطره پژمردم
تو از كنارم گذشتي
سبز سبز
و من زرد تر از برگ پاييز
در لخت ترين فصل باغ
به دنبال نگاه سبزت بودم
بيهوده بود بيهوده

[ ]
+ نوشته شده در ساعت7:58 توسط رهرو
در انتهای آن خیابان غریب ، تصویری از اندام تو بود .
در آنجا که زمین و آسمان به هم دوخته شدند ، تو بودی و خواهش پرواز
من در دوردست خاطرات کودکی ام گم بودم.
کجا بودم من؟
تو با پریشان موهای آشفته ، بال می زدی و من مثل یک مترسک ،
ساکت و خاموش ایستاده بودم.
خدایا ؛ چرا من ساکت و خاموش بودم؟؛
هنگامي كه تو هر لحظه از من دور مي شدي
خدايا ؛ پر پروازم شكست .
تو در آسمان بودي و من در زمين
تو نسيم بودي و من گون
تو همه پرواز بودي و من همه خواهش پرواز
چون نسيم آمدي و چون صاعقه رفتي!!!

[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:0 توسط رهرو
نيلوفر ؛ خفته بودي بر بستر آب با بالشي از موج
من كجا افتاده بودم؟
باد ماسه را مي برد و من سرگردان بودم .
در گير و دار ماسه و آب و باد ، من بودم و ذره اي از خيال تو
دشت پر بود از ستاره
آسمان خواهش آغوش زمين را هديه مي خواست .
زمين چه فروتنانه در آغوش آسمان تاريك خفت .
من در آن تاريكي پي نوري از خيال تو بودم .
آمدم ؛ اما تو مرا نديدي !
شايد مني كه آمده بود ، من نبودم !
مني كه نشاني از جسم من نداشت !
تو بودي و يك دنيا لبخند
من بودم و يك دنيا اشك
تو بودي و يك شب سكوت
من بودم و يك صبح فرياد
تو بودي و تكرار زندگي
من بودم و فراموشي خاك
اينجا كه تنها نشسته ام چه بي خودانه منتظرم
انتظار دستي كه كتيبه مرا لمس كند
آيا مثل ماه در شب سرد اين گورستان فراموش شده مي درخشي؟
آيا مثل نسيم ،صورت اين عكس ايستاده بر كتيبه را نوازش مي دهي؟!
آيا چشمانت لحظه هاي تاريك و سرد اين فراموشخانه
را روشن مي كند ؟!
آيا مي توان به اميد نگاهت آرام خفت ؟! 
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:17 توسط رهرو

صدا کن مرا ؛
مدتي است كه طنين صدايت را از ياد برده ام.
مدتي است كه روي اين برف سفيد نشسته بر كوچه بن بست تنهايي
هيچ جاي پايي نقش نبست .
مدتي است كه در اين خانه باز نشد و صدايي در اين خانه طنين
انداز نشد.
ومن از پنجره ي غبار گرفته چشم به كوچه دارم .
سكوت اين اتاق مرا عذاب مي دهد.
هر شب صداي تو را مي شنوم كه از انتهاي راهرو مي آيد ؛
اما وقتي به طرفش مي روم جز تاريكي و سكوت چيزي نيست.
بگو ؛
كي مرا مي خواني ؟
كي با صدايي كه از عمق آه مي آيد مرا فرياد مي زني؟
مي داني ؛
با نگاه اولت مرا سوزاندي و خاكسترم را بر باد دادي ؟
مي داني ؛
چقدر رنج آور است كه در پشت اين در هميشه بسته ،
اين پنجره غبار گرفته ،اين اتاق تاريك و سياه ،
مثل يك شمع سوخته ساكت و خاموش ، چشم به در داشته باشي ؟
نه هرگز نمي داني !!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت7:32 توسط رهرو



