سمیرای پرسپولیسی دوست داشتنی و . . . .
با عرض پوزش از همه عزیزان به اطلاع دوستان می رساند که به
دلیل مشغله زیاد و درگیر بودن با امورات اجرایی یک همایش علمی
کشوری در دانشگاه تا یه مدت حضورم کم رنگ می باشد.
بلافاصله بعد از همایش بر می گردم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:55 توسط رهرو
يارا ، عزيز سفر كرده من
اكنون در سرخ ترين فصل سال به نقطه اي رسیدم
كه همه چيز در نظرم تيره و تار است .
دنيا را با تمام بزرگيش كوچك مي بينم ،
آنقدر كوچك و تنگ كه احساس خفگي مي كنم .
گاهي كه از كوچه باغهاي خاطره عبور مي كنم ،
همان كوچه باغي كه سبز و بهاري بود و اكنون زرد تر از هميشه به
پژمردگي لبخند رسيد ؛ بر خود مي گريم .
آنقدر مي گريم تا اين بيابان خشك فاصله را سيل ببرد
و من بتوانم با نگاه تو دمساز شوم .
تا بتوانم در كنارت آرام بخوابم و به دور از وحشت سوزش
گرماي آفتاب كوير و يا كابوس سرماي زمستان
در دياري كه نه آفتاب دارد و نه زمستان
و باغ هايش هميشه سبز و بهاري است قرار گيرم .
مثل آن روزهاي خوب خدا دست در دست تو
رهرو سرزمين شقايق باشم .
عزيزا ؛
ترا به خال سرخ روي پيشانيت قسم
فراموشم نكن ، و اكنون كه بيشتر از هميشه ،
محتاج نگاهت هستم صدايم كن .
صدايم كن تا از خواب فراموشي بيدار شوم
و به همراه نسيم خيالت پرواز كنم تا اوج نور.
صدايم كن تا در اين شب بي سحراز خواب برخيزم ؛
و زنجير بي خبري را پاره كنم ؛
و در سحر چشمانت پي آواز حقيقت بدوم.
صدايم كن تا من ديگر لبخندت را ؛
فقط در اين قاب عكس غبار گرفته نبينم ؛
و بتوانم صداي خنده ات را مثل كودكي هايم
در دشت پر از لاله بشنوم .
صدايم كن تا بار ديگر در آغوشت بخوابم .

[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:32 توسط رهرو
ای روزگارِ؛ چه مي شد تمام توانايي خود را جمع مي كردي و يك بار ديگر علي مي زائيدي!!!
(جورج جرداق)
سپيده صبح به سرخي گرائيد و خون پاك ترين مرد عالم به روي
سنگ هاي محراب پاشيد.
مولاي من ، علي جان ؛ چقدر دلتنگم . اي كاش چاه بودم و تو با من
درد دل مي كردي . اي كاش مي توانستم در برابرت بنشينم و
لحظه لحظه هاي تاريخ خونبار پس از تو را واگويم.
آه ، ايا مي داني كه بعد تو ديگر تنوري براي يتيمان گرم نشد ؟
مي داني ؛ پس از تو ديگر دست نوازشي بر سر يتيمان كشيده نشد؟
و كودكان خردسال سالهاي سال به در چشم دوخته اند تا در باز شود
و دست مهرباني نان و خرما را هديه آورد.
تا مردي از وارد شود و كودكان را بر دوش خود بنشاند و بازي كند
و به تاريخ بگويد خليفه مسلمين يعني چه.
يعني در اوج قدرت مردانگي . يعني نهايت مهرباني .
اما افسوس و صد افسوس كه چشم ها كور شد و كسي نيامد .
افسوس كه روزها به سال و سال به قرن رسيد
و هنوز چشم هاي گريان كودكان ، همچنان مي بارد.

[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:17 توسط رهرو
اوج من كجاست ؟ كدامين باد آشفته مرا برد ؟
كدام نسيم خواب سبز روياهاي مرا پر پر كرد ؟
بگو ؛ من از كدام راه مي رسم به درياي نگاهت ؟
و آنوقت ؛ در اوج آسايش ، در عمق درياي چشمانت غرق خواهم شد
ببين ، در دوردست زندگي
در كنار ابديت مرگ
چگونه آرام خفته ام
و اتاق من پر اكسيژن درد ، بالش من پر خواب زرد جدايي است
بگو تا كي تا كي ، بايد رهرو جاده هاي پريشاني باشم ؟
تا كي بايد بي خواب تر از باد بهاري در جاده اي كه راه دارد به مشتي خاك
سبكبال و آرام پرواز كنم
و آنوقت ؛ در يك قاب عكس كهنه آرام گيرم
و در نهايت سكوت و آرامش ابدي ، فرياد بزنم:
روزها چه كند مي گذرد ،
هنگامي كه لحظه هاي بي تو بودن را به مهماني قرن برده ام
و اين زمزمه
اين نغمه حزن تا ابد در اين قبرستان متروك جاري است

[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:29 توسط رهرو



