تبليغاتX
 شعله های یخی
شعله های یخی
اي خداي دشت نيلوفر باز گردان رهرو بي تاب را از جاده رويا
شعله های یخی

و من تنها تر از همیشه پشت دیوار خاطره ها تو را می جویم.
××××××

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.
سهراب سپهری

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه

Download Cod Music

طبقه بندي موضوعي

آمار وبلاگ

  • کاربران آنلاین :

  • بازديدها :

خدمات وبلاگ نویسان

پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
باران جدايي
 

باران مي بارد

 

چشم من مي بارد

 

باران مي ايستد

 

چشم من باز مي بارد

 

باران وقتي كه ايستاد

 

نگاهش به چشم من بود

 

و انگار منتظر بارش چشم من بود

 

وسعت گونه ي پاييزي من

 

مرطوب از تشنگي باران بود

 

باز باران

 

باز بارن و رنگين كمان چشم من

 

از لابلاي مژگان خيس و نمناك پيدا بود

 

در زير باران جدايي

 

چتر خواهش را بستم

 

چمدان جدايي در دستت

 

و انتهاي جاده غربت

 

قوس و قزح اندام تو را بي رنگ كرد

 

رفتي ؛ و در انتهاي آن جاده ي بي آسمان محو شدي

 

و من پابرهنه در ابتداي جاده ترديد  

 

بر سر دوراهي شك ماندم

 

من تنها افتادم

 

كجا؟

 

روي نيلوفر مرداب ماسه اي كوير فراموشي

 

بي هيچ ستاره اي

 

در اين كوير فراموشي

 

تنها نهال ياد تو در ذهن من ريشه زد

 

و سايه اندام شب آساي تو

 

طلوع ستاره مشرقي كوير را به ارمغان آورد

 

و من در سايه ي اين تاريكي

 

درون هياهوي خاك

 

آرام در خود خفتم

 

 


[ ]
+
عطش کویر
 

سکوت نهایت فریادم بود

 

وقتی که می رفتی

 

زبان چشمت خاموش بود

 

چمدان جدایی در دستت

 

نگاه من به انتهای جاده ی بی کسی

 

با تو بودن از یک بن بست شروع شد

 

بی تو بودن از ابتدای دوراهی تردید.

 

بیش از آنکه در کوچه پس کوچه های جدایی گم شوم برگرد

 

برگرد تا ببيني بي تو چگونه در خود گم شدم ؟

 

تا ببيني قاصدك اندوه

 

در هواي بي تو بودن

 

چگونه پرپر شد؟

 

جاده ي تهي از مسافر

 

در تب كف پاي تومي سوزد

 

و عطش اين بيابان داغ

 

چگونه تمناي باران نگاهت را

 

در دل خود دارد؟

 

ديشب

 

در ميان مه و ماه

 

در دشت سكون جدايي

 

در شب بي ستاره ي كويرتنهايي

 

يك نفر آمد

 

يك نفر آمد كه در دستش

 

كتاب صبح پيدا بود

 

يك نفر كه تمام دنيايش

 

تفسيرآه من بود

 

و مرا تا انتهاي بهشت امتداد داد

 

افسوس در آن لحظه ي آخر

 

خورشيد نگاهت خاموش بود

 

 

 

 


[ ]
+
ترنم در كوير

 

پر دغدغه های بی رنگم ، پر فريادهاي خاموش

درونم پراست از هيچ ، آكنده از هياهوي سكوت

ديوار خسته از ايستادن

پرنده در پس آسمان گم است

و من در پاك ترين سحر خدا اشك را در مسلخ جدايي قرباني كردم 

آنگاه كه در طوفاني از آه ممتد سرد خود گم شدم

و چون تك درخت زرد خزان زده در بياباني از فراموشي رها شدم

تنها ياد تو ، ياد آتش نگاه سرخ تو

مرا گرم كرد.

در خود گم شده ام

خورشيد پلك چشمانش را بسته است

و شب بر من چيره مي شود

سياه مي شوم

شب و سكوت بيابان مرا مي خواند.

من كجا گم شده ام

كوير تشنه تر از هميشه مرا مي خواند

زمين آغوشش را باز مي كند

و من دلتنگي خود را مرور مي كنم

و من در خود فرو مي روم

 

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!