تبليغاتX
 شعله های یخی
شعله های یخی
اي خداي دشت نيلوفر باز گردان رهرو بي تاب را از جاده رويا
شعله های یخی

و من تنها تر از همیشه پشت دیوار خاطره ها تو را می جویم.
××××××

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.
سهراب سپهری

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه

Download Cod Music

طبقه بندي موضوعي

آمار وبلاگ

  • کاربران آنلاین :

  • بازديدها :

خدمات وبلاگ نویسان

پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
طعم ترش تمشک (1)
 

 

 

    گرماي شهريور ماه كلافه كننده است . آفتاب بد جوري مي سوزاند . هوا شرجي است و از سر و صورت مردم عرق مي بارد . رهي  شتابان خود را به اتاق كارش مي رساند و رسيده و نرسيده كولر را روشن مي كند . پشت ميزش مي نشيند  و با بي حوصلگي كتاب ها را ورق مي زند. كامپيوتر را روشن مي كند. كتاب هاي كوچك و بزرگ تلنبار شده بر روي ميز كارش  نشان مي دهد كه قصد نوشتن دارد. 24 يا 25 ساله به نظر مي رسد. موهايش كم پشت است و كت و شلوار كرم پوشيده است . در اتاق باز مي شود . محسن پا تو ي اتاق مي گذارد .

-        اوف اوف چقدر هوا گرمه؟ خوب اينجا خلوت كردي و برا خودت حال مي كني.

-        به به آقا محسن ؛ دير كردي ؟ كجا بودي؟ از تنهايي حوصله ام سر رفت.

-        دنبال كاراي جنابعالي . اونم كه تمامي نداره؟

-        كاراي من ؟ چه كاري  كه اين همه معطلت كرده ؟

-   راستش من تا حالا چيزي ازت پنهان نكردم و نمي كنم. با يه دختر بودم ، تازه دو روزه كه باهاش آشنا شدم . اسمش شهنازه. قرار فردا تو رو هم بهش معرفي كنم. بهش گفتم تو بهترين دوست مني و خيلي دلش مي خواد ببيندت. شايد برات كاري كنه . تو كه عرضه نداري. مگه دوست دختراي من واست يكي را پيدا كنند.

-   من ؟ ديونه اي تو!!! لازم به زحمت تو و اون دوست دخترت نيست.خودت خوب مي دوني من با دختر جماعت نمي پلكم.نه عرير، اينو ديگه من نيستم.

 محسن در حالي كه مي خنديد نشست و گفت:

-   اِ ، چرا شلوغش مي كني؟ مي خوام با هم آشنا بشين. قول دادم بهش  . اگه نياي مي گه چه دوست املي داري. قرار نيست كاري بكني  ؛ فقط توي ماشين بشين و تكون نخور. اصلاً حرفم نزن ؛خوبه؟

                                             **********

 

اون روز محسن زودتر از هميشه به اداره آمد. تمام كارهاي عقب مونده رهي را انجام داد. در حال خوردن چاي بود كه رهي داخل اتاق شد.

-        چقدر دير كردي تو امروز؟ گفتم كه يه قرار مهم داريم

-        جدي؟با رييس جلسه داريم؟موضوع جلسه چيه؟من كه آمادگي اش رو ندارم.

-   داري جر مي زني؛ زدي جاده خاكي. بهونه هم نيار ، امروز هر طوري  شده من بايد تو رو از اين اتاق بكشم بيرون. بابا ، از صبح مياي تو اتاقت تا غروب، كه چي؟ مگه اينجا بهت چي مي دن ؟

-   هيچي . هيچي. ولي من حال بيرون اومدنو ندارم. من اينجا جام خوبه. خنك ، دنج، تازه كامپيوتر و اينترنت هم كه هست. بيام بيرون تو اين گرما كه چي بشه؟

-        كه هيچي، هيچي ام نمي شه. ولي بايد بريم.قرارشو گذاشتم و ديگه بحث نكن.

********

با ماشين به سر قرار رفتند. دو دختر منتظر بودند و با ديدن محسن سوار ماشين شدند.  سلامي و عليكي و تعارفي.. رهي جلوي ماشين كنار دست محسن كه راننده بود نشسته بود و چيزي نمي ديد. اصلا نمي دونست كدوم يكي شون شهنازه، فقط صدايش را مي شنيد. خيلي كنجكاو شده بود. چند بار هوس كرد برگردد و نگاهشان كند ولي غرورش اجازه نمي داد. نيم ساعتي توي خيابان گشت زدند و  آنها پياده شدند.

********

رهي توي اتاق كارش پشت ميز نشسته بود و  محسن هم  روبرويش. حدود 22 سال سن دارد با اندامي ورزيده و قدي مناسب ،كمي تپل با ، ريش هايي آنكارد و مرتب ، بر خلاف رهي كه ريش و سبيلش را تراشيده است. محسن در حاليكه با كامپيوتر ور مي رفت گفت :

- ببين عزيز من ؛ با شهناز قرار گذاشتم كه تو رو با دوستش آشنا كنه. يه نقشه ي حسابي طراحي كرديم. شهناز به دوستش گفته كه تو خيلي گوشت تلخي و به دخترا رو نمي دي ، اونم گفته من روشو كم مي كنم. مي خواد تا تو رو تور كنه و روتو كم كنه. تو رو خدا تو هم اين نقش و قبول كن، بذار يه كم بخنديم. بابا مگه چي مي شه. يه كم با دختره هستي و بعدش خداحافظ. واسه روحيه اتم خوبه.

-   آخه دوست خوب من ، تو مي دوني ازم جي مي خواي !!!من با دختر مردم برم بگردم و حال كنم وبعدش هيچي !!! نه عزيز من ؛ من نيستم. برو يكي ديگه رو ببر. مثلا همين سمير ،كه داره له له مي زنه، چرا اونو نمي بري؟

-   تو ديونه اي پسر! مگه حلواي نذريه؟ بعدشم من با سمير يا هر كس ديگه  كه حال نمي كنم. در ثاني دختره تو رو ديده و مي شناسه. شهناز باهاش صحبت كرده و قرار روز سه شنبه همين هفته بريم بيرون و اگه نياي هم آبروي منو مي بري و هم خل و چلي خودتو نشون مي دي.

-        سه شنبه؟!!! همين هفته؟ تو كه مي دوني من سه شنبه با رئيس جلسه دارم.

-        قرارمون ساعت دهه ، تا اون موقع جلسه ات تموم مي شه.

-   اگه نشد چي؟ چطوره به رييس بگم : مي بخشيد ؛ من با يه خانم محترم قرار عشقولانه دارم و رفع زحمت مي كنم.

-        خوبه ؛خوبه ، مزه نريز. يه كارش بكن ديگه. من دارم مي رم دنبال كارات . روز سه شنبه فراموش نشه.

********


[ ]
+
فرياد بي صدا
 

 

در پريشاني احساس و خيال

در انتهاي افق درياي جنون

در آخرين ضربان نبض زمين

آنجا كه احساس با تو بودن

در درياي جنون غرق شد

آنجا كه خيال آن نگاه سبز شعله افروز

ضربان نبض مرا به سكسكه انداخت

ترا طلبيدم

فرياد بر كشيدم ؛ بی صدا

ليروس

لي ي ي روو و و س

اين دشت بي ستاره را روشن كن

اين سرزمين يخ زده را با خورشيد نگاهت ذوب كن

افسوس نگاهت تاريك بود تاريك

 

در بي خودانه ترين لحظه ي دلتنگي

عكسي روي كاسه آب افتاد

عكس ستاره اي بود كه نشان از تو داشت

دستم را در كاسه فرو بردم

بيهوده بود بيهوده

ناگهان تو را ديدم

روي ديوار

دستي به شانه ام خورد

دست مرگ

-       ليروس تو هستي؟

دير كردي / دير

از ابتداي اين شب تيره

از همان آغاز وداع

منتظرت بودم

در شب سياه بي سحر ستاره ها

در كف بي ريگ اين جوي بي آب

در درازاي طلوع تاريكي

ترا خواندم

كجا بودي؟

ببين؛

زمان بي تو چگونه بر من مي گذرد؟

ببين؛

عقربك هاي تنهايي در صفحه زندگي ام چه تند مي گردد؟

ببين تك تك ستاره ها چگونه خاموش مي شوند

و آنوقت من

با تابشي از نگاهت گرم خواهم شد.

 

« دستي به شانه ام خورد

دست مرگ

به سويش بر مي گردم

به من مي خندد

و من سبك بال و سيال به دنبالش روان مي شوم»

 

 

 


[ ]
+
قلعه تنهایی
 

 

SohrabSepehri.com

 

ای غزل

 

ای قطعه ی تنهایی من

 

چه زود سر طاقچه عادت مرا فراموش کردی؟

 

آیا می دانی؟

 

از سوزش آن نگاه پائیزی

 

برگ برگ درخت باغ با تو بودن از هوش رفت؟

 

زخم نگاهت کبود شد

 

مثل خسوف ماه

 

در انتهای بیانی که من بودم

 

بیابان تنهایی

 

سکوت بود / سکوت

 

نه صدای بالهای پر پروانه

 

و نه ضربان پایی بر روی نبض زمین

 

نه هیچ چیز مرا از هیاهوی با تو بودن آگاه نکرد

 

در آن هوایی که چشم من در پی نگاهی می گشت

 

من بودم و اندوه

 

من بودم و دلتنگی

 

در آن قلعه ای بی وفایی

 

که چشمانم را در خود زندانی کرد

 

سنگ های زرد به من می خندیدند

 

درون آن قلعه ی خاموش

 

روزها رفت

 

شب ها رفت

 

تنها من بجا مانده در غربت سرای حزن

 

و نگاهم مانده بر راه

 

تا بیاید سایه ای از پیکر سبز خدایی ات

 

نه /

 

هرگز طلوع نگاهت بر این قلعه نمی تابد

 

و میدانم که حسرت کشیدن مرا می کشد آخر

 

 

 


[ ]
+
دور از خود
 

 

دور از خودم

 

در کویری افتاده بودم

 

در شب سیاه آن روزهای بارانی

 

تک ستاره ای سو سو می زد

 

پلک من بسته بود

 

ناگهان در انتهای باغی از ابر

 

آنجا که کویر به آسمان بوسه می زد

 

تو را دیدم

 

تو بودی؟

 

آیا من ، خودم در آنجا افتاده بودم؟

 

تو را دیدم که شباهتی به تو نداشت

 

در دریچه های چشمم

 

روشنی طلوع آفتاب بود

 

سایه سار اندام تو

 

كه شبيه ابر بود

 

در سايه درخت گم بود

 

به سويت آمدم

 

ابر بودي و سيال

 

آيا من خود به دنبالت روان شدم؟

 

آيا رشته اي از كمند گيسويت مرا مي كشيد؟

 

سايه بودي

 

بي حجم و بي جسم

 

آيا گيسويي پريشان بود؟

 

در کنار تک درخت گم شدم

 

و تو بال گشودي

 

آيا تو بودي كه پرواز كردي؟

 

و من در انتهاي تنهايي خودم به خاك افتادم

 

 

SohrabSepehri.com

 

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!