از همه دوستان معذرت مي خواهم كه قسمت ۴طعم ترش تمشك را ننوشتم. اين طرح تو ذهنم جان گرفت و بد جوري آزارم مي داد و امروز از شرش خلاص شدم و نوشتمش. اگه نمي نوشتم قدرت هيچ كار ديگه اي رو نداشتم. نمي دونم چي از آب در اومد ، اميد است كه بپسنديد.
![]()
![]()
![]()
آيا من بودم يا سايه اي از من بود؟ نمي دانم. در دشتي بي انتها سرگردان بودم. تاريك بود . سياه چون قير، انگار شب بود. در انتهاي آن دشت بزرگ ، ستارگان بر زمين بوسه مي زدند. هوس كردم ستاره اي بچينم. به آن طرف رفتم. خودم را در ميان ده ها ستاره ديدم. دست بردم تا يكي ازآنها ،كه از همه روشن تر بود را بچينم ، شكل گرفت و به هيأت يك مرد درآمد. نگاه كردم ، پدرم بود با همان كت و شلوار مشكي و پيراهن سفيد ؛با خال بزرگ قرمزي بر روي پيشاني. خدايا پدرم كه خال نداشت ؛اونم قرمز.{ يادم آمد درست يك هفته بعد از رفتنش او را در خواب ديدم ، يك خال بزرگ قرمز روي پيشاني داشت . از خواب با وحشت بيدار شدم و از مادرم كه بالاي سرم با نگراني ايستاده بود پرسيدم « مادر پدر كه خال قرمز روي پيشاني نداشت ، چرا الان داره ؟» مادرم كه فكر مي كرد هذيان مي گويم سعي كرد منو بخوابونه} به طرف پدرم رفتم، همين كه بهش نزديك شدم، ديدم لباس نظامي به تن دارد و اسلحه اي در دست . چقدر اين تفنگ آشنا بود. همان تفنگي بود كه آن روز صبح قبل از اينكه سوار اتوبوس شود روي دوش من گذاشته بود . آره خودش بود . يك كلاشينكف تا شوي خوشگل و نو. البته ديگه نو نبود ، گل روش نشسته بود. دستم را براي نوازش صورتش دراز كردم . صورتش بعد نداشت ، نه گوشت بود و نه پوست ونه استخوان ، يه چيزي شيبه ابر يا بخار. گفتم:
- اين خال چيه؟
خنديد و چيزي نگفت. پرسيدم :
-راستي بعد از ده سال دو تيكه از استخونت را براي ما آوردند با يك فانوسخه و قمقمه ي تركش خورده و يك پلاك شناسايي. اون استخون مال كجاي تنت بود؟ من كه متوجه نشدم. باز هم خنديد و گفت:
- تو اون گير و دار محاصره و باران تير و تركش ، من و بقيه بچه ها پلاكمونو از گردن در آورديم و انداختيم دور، تا اگه احياناً اسير شديم شناسايي نشيم.
به ديگر ستاره ها نگاه كردم. كم كم همه آنها جان گرفتند و به من نزديك شدند . اول از همه دايي نازنينم و ديدم كه بهم مي خنديد. با همان چهره شاد و بشاش . مصطفي پسرش كنارش بود. گفتم :
- دايي جان خيلي بي معرفتي ؛ چقدر زود مارا ترك كردي! درسته كه دوست صميمي بابا بودي، درسته كه دوري اونو نمي تونستي تحمل كني ، اما چرا اينقدر زود؟ نگفتي ما بهت احتياج داريم؟
- آره براي شما زود بود ولي براي من نه ،ديگه تحمل نداشتم.
- مصطفي رو چرا با خودت بردي؟ اون تازه از سفر كربلا اومده بود. تازه بيست و سه سالش شده بود. اونو چرا بردي؟
- من نبردمش . همون شب داشتم نگاش مي كردم . هر چه بهش مي گفتم پسر يواش تر ؛ نمي شنيد. سر اون پيچ لعنتي داد زدم مصطفي مواظب باش اونور پيچ يه ماشين با سرعت داره مي آد . ولي افسوس . . . . . . .
دايي جان من تحمل ديدن مصطفي رو با اون وضع نداشتم. طرف چپ كله اش له شده بود و مغزش بيرون ريخته بود.
مصطفي با خنده گفت:
- حالا مگه چي شده؟ من كه اينجا راحتم.
بالاي گوش چپش يه خال بزرگ قرمز خودنمايي مي كرد.
چند ستاره ديگه بهم نزديك شدند. واي اصغر، عليرضا، احمد و فخرالدين همه و همه بودند. به طرف اضغر رفتم.
- اصغر تويي؟ چرا اينقدر دير به سراغم اومدي؟ امشب اينجا چه خبره؟ يادته گفتي اين سفر آخره؟ همون صبحي كه وسايلت روبرداشتي و عزم رفتن كردي. من اومده بودم براي بدرقه و خداحافظي. تو سوار اتوبوس شدي و برام دست تكون دادي. ديگه نديدمت. دو ماه بعد تو مخابرات اهواز يكي ازدوستان خبر پروازتو روداد. خيلي برام سخت بود. تحمل اينو ديگه نداشتم. تو بهترين دوستم بودي.
- خوبي؟ چي كار مي كني؟ از نازنين چه خبر؟ بهش بگو هنوزم دوسش دارم.
- خبري ازش ندارم. ديگه نديدمش . بعد از اينكه رفتي و ديگه هيچ نشوني ازت به دست نيامد. من دلو دماغ هيچ كاري رو نداشتم و بعدها هم كه رفت تهران و . . . . . .
- مي دونم ، ازدواج كرده و زندگيش اي بد نيست.
عليرضا جلو اومد و گفت:
-حال منو نمي پرسي بي معرفت. چند وقته بهم سر نزدي؟ اصلاً چند ساله؟ براي بابا و اصغر بهانه داري كه قبرشون خاليه. من چي ؟ من كه تمام و كمال اون توام، چرا نمي آي پيشم.
- الهي من قربون اون صورت لاغر و كشيده ات بشم. لعنت به او نارنجكي كه منفجر شد و تو رو ازم گرفت. مگه مي شه تو رو فراموش كنم. اون شب هاي فراموش نشدني منجيل و آسايشگاه شماره سه وصداي گرم تو كه هميشه برام مي خوندي« پيشم بشين بهر خدا» ديدي رفتي و من نتونستم پيشت بشينم. حتي شب هاي جمعه هم . . . . .
احمد و فخرالدين بهم نزديك شدند. هر دو مي خنديدند. فخرالدين كه ما بهش فردين مي گفتيم عشق فردين بود و اداش و در مي آورد. حالا هم با همان حالت اومد جلو . طرف چپ صورتش خال بزرگ قرمز داشت. احمد روي سينه اش خال داشت . به احمد گفتم:
- احمد؛ آخر نگفتي اون خاطره اي كه تو دفترت نوشته بودي واقعي بود يا ساخته ذهنت. مي دوني كدوم و مي گم؟ همون كوچه بن بست و چشمان سبز و آتشين محبوبه و لرزش دستان توو ..........
- حالا چرا اينو يادت اومد؟ اين همه خاطره؟
- آخه هميشه برام سئوآل بود.
- بگذريم . امشب اومديم اينجا تا برات جشن بگيريم. اونور نيگاه . . . . . .
برگشتم به طرفي كه احمد مي گفت . ناگهان تو را ديدم با موهاي آشفته و بس پريشان . خدايا تو بين اونا چه مي كردي؟ اونا جسم نبودند ، يه چيزي شبيه بخار و يا مه صبح و يا اينكه مثل سرب مذاب و جيوه ، سيال و روان بودند. اما تو مثل اونا نبودي . تمام قد جلوم ايستاده بودي. بهت نزديك شدم. خوب نگات كردم. ديدم تو؛ تو نيستي. يه چيزي شبيه توست. نه اصلا شبيه تو هم نبود. يه كس ديگه بود كه من فكر كردم تويي. همان كه شبيه تو بود و نبود به طرفم آمد . به چشمانش نگاه كردم. وحشت تمام وجودمو گرفت . مي خواستم از دستت فرار كنم. از دست تو نه ؛ از دست تويي كه شبيه تو بود، يا اصلاٌ شبيه تو نبود. ديگه هيچ ستاره اي نبود. همه جا تاريك بود. انگار شب بود . هر چه سعي كردم بدوم نمي شد، انگار پاهام تو سيمان و يا گچ گير كرده بود. فرياد كشيدم اما صدام در نمي اومد. در طرف ديگه تو رو ديدم.اين بار خودت بودي. مي خنديدي . ترسيدم كه باز خودت نباشي، اما اين بارواقعاً خودت بودي . مثل نسيم سبك و سيال. لباس آبي آسماني بر تن داشتي . موهايت بر روي شانه هايت ريخته بود ، شانه شده ومرتب مثل آبشار. همان موهايي كه من هميشه بو مي كردم . دستم را گرفتي و من به طرف خودت كشيدي. لباست خاكستري بود و آبي نبود. چشمانت انگار سبز بود يا اينكه من سبز مي ديدم. پدرم دست ديگه ام كشيد. لباس نظامي داشت. بهش كه نگاه كردمديدم كت و شلوار سياه بر تن دارد. دايي و مصطفي مي خنديدند. اونا هم انگار سفيد پوشيده بودند . اصغر مي رقصيد. احمد و فردين كم كم محو شدند. عليرضا با صداي بلند مي خواند «پيشم بشين بهر خدا»
من به تو نگاه كردم ، چشمانت سياه بود ؛سياه مثل شب. تويي كه مثل تو بود به طرفم آمد. تو در كنارم بودي. مثل تو انگار شبيه تو شده بود و صاف و مستقيم آمد در كنارت ايستاد . كم كم با هم يكي شديد و من ديگه نمي تونستم تشخيص بدم كدومتونيد. نه تو بودي و نه مثل تو. موهايت پريشان شد. موج برداشت ، مثل رود خروشان ته دره. اصلاً رود شد. خروشان و پر فشار. تا بيايم بجنبم توي رود افتادم. چشمايم را بستم و خودم را به دست جريان آب انداختم . وقتي چشم باز كردم در آسمان بودم ، در رودي از ستاره شناور. خوب نگاه كردم. نه در زمين بودم ، درهمان جاي اول، در دشتي بي انتها سرگردان. آيا من بودم يا سايه اي از من بود؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:28 توسط رهرو
از اتومبيل پياده شد و منتظر ماند تا ويدا پياده شود. نگاه هايشان در هم گره خورد
- نمي خواي كمكم كني تا پياده شم ؟
دستش را دراز كرد. رهي دستش را گرفت تا پياده شود. گرماي مطبوعي به تمام بدنش سرايت كرد. عرق شرم از پيشاني اش جاري شد. نمي دانست كه چه بايد بكند. آيا بايد دستش را مثل بچه ها از دست ويدا بيرون بكشد و پنهان كند؟ يا اينكه نه بگدارد هرچه مبخواهد بشود ، بشود. دست در دست هم ، به طرف بوته هاي تمشكي كه در انتهاي مزرعه بود رفتند. محصولات مزرعه را جمع كرده بودند. در انتهاي مزرعه، بوته هاي تمشك بهم پيوسته اي بود كه مزرعه بعدي را جدا مي كرد. اوايل فصل پاييز بود و تمشك ها رسيده بودند و با زيبايي خاصي هر نگاهي را به سمت خود مي كشيدند. به سمت بوته ها رفت و چند دانه تمشك سياه كند و به طرف ويدا برگشت و انها را تعارف كرد. ويدا با ناز و كرشمه دخترانه در حالي كه لبانش را غنچه كرده بود، گفت:
- به يه دختر كوچولو كه اينطوري تمشك نمي دن.
دهانش را باز كرد و رهي چند دانه تمشك و توي دهانش گذاشت. در همين حين ويدا با شيطنت دست رهي را گاز گرفت و شروع كرد به خنديدن.بعد در حاليكه دستش روي شانه رهي بود ،گفت:
- من تا حالا اينجوري تمشك نخوردم. اين تمشك يه طعمي داره يه مزه دبشي؛ مزه ي مزه ي .........
- چه مزه اي؟
- نمي دونم يه طعم خاص. يه نوعي ترشي و شيريني،آره، ملسه و دوست داشتني،
و زير لب آهسته اما طوري كه او بشنود گفت:
- طعم عشق!!!
سرش را به سينه رهي چسباند. رهي موهاي ويدا را بو كرد و گفت:
اين موها هم يه بوي خاصي داره. يه عطري كه ادم و مست مي كنه.
- چه عطري داره؟
رهي هم زير لب گفت:
- عطر عشق
و هر دو خنديدند. با آن كه نيم ساعت از آشنايي شان گذشته بود خيلي با هم اخت شده بودند. گل مي گفتند و گل مي شنيدند . رهي برايش شعر مي خواند و او هم با كف زدن و دم گرفتن ، همراهي اش مي كرد . محسن كه آن را ديد با خود گفت:
- پسر ه ديونه ! فكر مي كنم حسابي گرفتار شد. چي خواستيم و چي شد. حالا بيا اينو درستش كن. و با صداي بلند گفت:
- بچه ها، داره ظهر مي شه، بهتر كاسه كوزه هامونو جمع كنيم و بريم.
تو راه برگشت ويدا به رهي گفت:
فكر مي كنم سالهاي ساله كه با تو آشنام.انگار تو رو از قبل مي شناختم.
- عجيبه! منم اين حس رو دارم ؛ اين چشم ها و ابروها، اين صورت و اين بيني، همه و همه برام آشناست. نمي دونم، فكر مي كنم كه تو رو از بچگي مي شناسم. راستي ، اهل كجاهي
- تهرون
- تهرون؟كجاش؟ من چند سالي اونجا بودم.
- نارمك
- نارمك! ولي من اون طرف ها مسيرم نبود.
محسن ميان حرفشان پريدو با خوشمزگي گفت :
- حالا نمي خواد جدو آبا همديگه رو بياريد ميون ، موقع خداحافظيه.
سر كوچه اي كه منزل آنها بود پارك كرد.
سريع ازاتومبيل پياده شدند.قرار شد ساعت سه بعدازظهر همديگر و ببينند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:51 توسط رهرو
صبح سه شنبه رهي با دلشوره و استرس وارد جلسه شد. وقتي نگاهش به رييس افتاد ضربان طپش قلبش بيشتر شد. مي ترسيد توي چشمان رييس نگاه كند ، همكاران مي گفتند كه با يه نگاه از درون ما با خبر مي شه و براي همين رهي دستپاچه بود . جلسه طبق معمول شروع شد و قرار بود دو اداره گزارش كارشون رو بدهند. خوشبختانه اداره اي كه رهي مسئول آن بود تو نوبت دوم افتاد و رهي فكر كرد تا نوبتش بشه بر استرس غلبه مي كنه و با آرامش مي تونه گزارش بده. عقربه هاي ساعت نزديك ده را نشان مي دا د و هنوز كار اداره اولي تمام نشده بود. رهي در بد مخمصه اي گير كرده بود. از يك طرف به محسن كه بهترين دوست و همكارش بود و تقريبا عصاي دستش ، قول داده بود و از طرف ديگر مي بايست گزارش كار بدهد و اين يعني تا يك ساعت ديگر جلسه تمام نخواهد شد. تو هول و ولا بود كه در اتاق جلسه باز شد و منشي رييس وارد شد. در گوشي با رييس صحبت كرد و ايشان هم به علامت تأئيد سر تكان داد. بعد از رفتن منشي رييس سرو ته بحث اداره اول را هم آورد و با كلي مقدمه و توضيح و عذر خواهي از رهي درخواست كرد كه اگه ممكنه در يك زمان ديگر و به صورت مفصل گزارش بدهد . رهي كه منتظر اتمام جلسه بود بسيار خوشحال شد ولي ظاهري عصباني به خود گرفت گفت « هميشه اداره ما مظلوم واقع مي شه ولي خوب مانعي نيست . با عجله وسايلش را جمع كرد و سريع اتاق و ترك كرد. بعد از چند دقيقه با برگه مرخصي ساعتي براي امضاء مجوز خروج وارد اتاق رييس شد . رييس با ديدن برگه گفت « ظاهراً شما بيشتر از ما دوست داشتي جلسه تمام شود» و برگه را امضاء كرد.
صداي بوق ماشين ها گوش خراش بود . مردم شهر شتابان و با عجله حركت مي كردند و شهر جنب و جوش عجيبي داشت. رهي به ساعتش نگاه كرد ، ساعت 10 صبح بود. چشمش به خيابان بود و با دقت رفت و آمد ماشين ها زير نظر داشت. نگاهش به پژوي 206 نقره اي آشنا افتاد و متعاقب اون چراغ ماشين خاموش و روشن شد. رهي با عجله سوار شد و با سلام و عليك معمولي با شهناز و دوستش ،به گرمي با محسن احوال پرسي كرد. دوست شهناز بلافاصله زغال اخته به رهي تعارف كرد .درست زماني كه رهي مي خواست از آن بردارد با انگشتانش سر نايلون را بست و همين قضيه باعث شد تا رهي به صورتش نگاه كند. يك لحظه مات و مبهوت ماند. احساس كرد مدت زمان زيادي است كه او را مي شناسد، اين چشمها ، بيني و ابرو و حالت صورت ، همه و همه آشنا به نظر مي رسيد. با خود فكر كرد خدايا ! من اين چشم هاي سياه چون شب بي مهتاب را كجا ديدم. تو ي فكر بود كه صدايش طنين انداز شد.
- مي بخشيد. مثل اينكه ناراحتتان كردم.
و دستش را جلو آورد و گفت:
- ويدا هستم.
- منم رهي
- رهي؟ چه اسم قشنگي!!!
- لطف داريد خانم، اسم شما هم خيلي قشنگه!!!
محسن كه ساكت در حال رانندگي بود گفت:
- خواهش مي كنم تعارف تيكه پاره نكنيد و الا تا صبح فردا بايد هي بگيد ،اين قشنگه؛ اون زيباست و از اين حرفا. به جاي اين كار بگيد كجا بريم؟ من كه جاي خاصي به ذهنم نمي رسه.
رهي گفت:
- داداش خودت كه اوسايي. هر جاي خوبي كه مزاحم نباشه. تو دل طبيعت به اين بزرگي و قشنگ روزاي اول پاييز، يه جاي دنج و راحت پيدا مي شه. نمي شه؟
- خوب اگه اينو مي خواين من مي گم بريم طرف كوه و جنگل.
محسن به طرف خارج شهر ماشين را هدايت كرد. ناگهان ايستاد و به شهناز گفت:
- بيا جلو بشين
شهناز و رهي جايشان را عوض كردند. رهي با فاصله در كنار ويدا نشست. ويدا كه شيطنت از سر و رويش مي باريد خود را به رهي نزديك كرد . جاده پر پيچ و خم بود و ويدا سر هر پيچ خود را به عمد به روي رهي مي انداخت و با خنده مي گفت
- عجب پيچي يه!!
رهي سكوت كرده بود. ويدا كه سكوت رهي را ديد گفت.
- آقا رهي ؛ شما هميشه اينقدر ساكتين؟ يا اينكه از ما خوشتون نمي آد. شنيده بودم كه خيلي اخمو و بد خلقين.
رهي كه نمي دانست در برابر اين دختر كه بسيار بي پروا و راحت بود چه عكس العملي نشان دهد من من كنان گفت:
- مي مي دوني چيه؟ من خ خيلي خوشحالم. منظورم اينه كه مي خواستم بگم...
و سكوت كرد. هر چه توي ذهنش دنبال واژه ي مناسبي گشت پيدايش نكرد. ويدا كه سكوت ممتد و كشنده ي رهي را ديد گفت
- مي خواستيد چي بگيد؟ راحت باشيد.
سپس دست رهي را در دستش گرفت.
جاي زخم كهنه مچ دستش ، توجه رهي را جلب كرد. رهي با آنكه احساس خوشايندي بهش دست داده بود اما از اين وضعيت شرمش مي آمد و براي خلاص شدن از آن دست ويدا را بطرف صورتش كشيد و با تعجب پرسيد :
- اين چيه ، قبلا قصد خود كشي داشتي ؟ بهت نمي آد از اين كار هام بلد باشي !!
- چي ،خودكشي!!!، نه بابا ، جاي زخم كاردة. موقع خرد كردن سبزي . . . . .
محسن صحبت شان را قطع كرد و در حال پارك ماشين گفت
مسافراي محترم ، لطفا پياده شن،؛ آخر خطِ
********
[ ]
+ نوشته شده در ساعت7:46 توسط رهرو



