تبليغاتX
 شعله های یخی
شعله های یخی
اي خداي دشت نيلوفر باز گردان رهرو بي تاب را از جاده رويا
شعله های یخی

و من تنها تر از همیشه پشت دیوار خاطره ها تو را می جویم.
××××××

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.
سهراب سپهری

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه

Download Cod Music

طبقه بندي موضوعي

آمار وبلاگ

  • کاربران آنلاین :

  • بازديدها :

خدمات وبلاگ نویسان

پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
طعم ترش تمشک 4

وقتي رهي و محسن تنها شدند رهي به محسن گفت :

-       يه خواهشي ازت دارم.

-       جون بخواه ؛ خواهش چيه؟

-نه جونتو نمي خوام ؛ فقط مي خوام كه به ويدا به چشم خواهر نگاه كني ؛ همين.

-چي شده؟ به به، رفيق مارو! نه بابا مثل اينكه قضيه جدي شده، يه صبح تا ظهر اينقده دلداده شدي؟ ديونه ،من ازت خواستم اونو سركار بزاري نه اينكه بري شيفته اش بشي و عذابش و اوار بشه رو سر  من  . مي دوني چيكار داري مي كني؟

-   چيه اينقدر شلوغش كردي؟ عشق چيه؟ دلدادگي كدومه؟ من مي گم اگه قبلاً رو ويدا نظري داشتي پاكش كن. شهناز با تو اونم با من.

-   ديونه، من اصلاً حرفم يه چيز ديگه  ست. شهناز كيه ويدا كدوم خريه؟ كدوم الاغي مي خواد بهشون نظر داشته باشه؟ هردوشون مال تو. پسر ،من هفته اي با يه دختر مي پلكم و عاشق نمي شم ولي تو اوسكل نيومده ذخودتو باختي ، ضربان قلبت رفته بالا،نفست به شماره افتاده. مي بينم كه چند روزه ديگه كتاب سهراب و مي گيري تو دستت و هي مي خوني : و عشق صداي فاصله هاست. و زرت و زرت مي نالي از دوري و فاصله و فراق و . . . . . . .

-   چيه دور گرفتي، داري تخت گاز مي ري؟ من ازت يه خواهشي كردم، مي خواي قبول نكن. ولي اونوقت ديگه من نيستم.

-   باز كه حرف خودتو مي زني . اصلاً بهش نگاهم نمي كنم. اصلاً اون شهناز هم مال توچرا زر بيخود مي زني ، من بهت مي گم عشق و عاشقي ممنوع! واسه تو خوب نيست كه خودتو درگير اين كارا بكني. مي دوني عاقبتش چيه؟ گريه و زاري و ناليدن واز اين مسخره بازي ها.

-   باشه عزيز م، هر چي تو گفتي. بعدشم كي حرف از عشق زده؟ كي عاشق شده؟ حرفم اينه كه شهناز مال تو ، ويدا مال من.

-       مگه قرار غير اين باشه؟ كي حرفي از ويدا زدم؟

-       خوب، ديگه بي خيالش، بريم يه چيزي بخوريم كه اينقدر به ساعت سه نمونده.

********

سر ساعت به ميداني كه قرار گذاشته بودند ، رفتند. خبري از آنها نبود ، محسن با عصبانيت ترمز دستي اتومبيل را كشيد و گفت:

-اينم از ويدا جونت!!! مال من، مال من. فعلنه كه سركاريم داداش

- يه دقه زبون به دهن بگير ببينيم چي مي شه. هنوز كه چيزي نشده. تازه دو سه دقيقه گذشته.

- مي گما ، نكنه اين ويدا جونتو سر راه يه موش بزرگ با يه ماشين خوشگل . . . . .

رهي با عصبانيت به محسن نگاه مي كند.

-       چرا مي زني؟ گفتم كه شايد . . . . . .

-       اومدند، تو هم اينقد پشت سر مردم صفه نزار. تياتر شده امروز واسه ما

 

ويدا و شهناز بلافاصله سوار اتومبيل شدند و پس از سلام و عليكي  گرم و صميمي محسن اتومبيل را به حركت درآورد. ده دقيقه در خيابان هاي شهر گشت زدند. محسن از شهناز پرسيد :

-       عزيزم كجا بريم؟

-       هر جا دوست داري ، دريا چطوره؟

-   خيلي هم خوبه. تازه رهي اونجا يه ويلا داره. البته مال خودش نيست، مال يكي از دوستاشه كه كليدش دست اونه . پاتوق ما هم كه الاف چندين و چند ساله شيم اونجاست.

-   مي شه مزه نريزي محسن؟ چقده  حرف مي زني؟ هر جا كه دوست داشتي برو، نه، اصلا برو به  هر جايي كه  ويدا جون مي گه

ناگهان ويدا ميان حرفشان دويد و با ناراحتي گفت :

-   نفهميدم، يعني چه آقا رهي ؟ يعني من به محسن پيشنهاد بدم اشكالي داره ، ببين آقا محسن ياد بگير ، چطور آقا رهي ويدا ويدا مي كنه،

-       آخه عزيزكم، فرمون اين چارچرخه دست منه؛ هر كجا من بخوام مي ريم. تو نظرت چيه؟

-       من مي گم همون ويلا خوبه.

ويدا حودش را به رهي چسباند و در گوشش  گفت:

-       مي شه ويلا نريم، بريم كنار ساحل قدم بزنيم.

-       هر چي تو بگي، برام فرقي نمي كنه.

به دريا رسيدند. از اتومبيل پياده شدند و روي ماسه هاي كنار دريا دويدند. دريا آرام بود. خورشيد دست و پا مي زد تا در دل آب فرو نرود . هوا صاف بود و لكه هاي پراكنده و كوچك ابر در بعضي از نقاط آسمان ديده مي شد. رهي و ويدا روي سنگ هاي موج شكن ساحل ، روبروي دريا نشستند. ويدا مانتو مشكي، شال شكلاتي ،شلوار جين و كفش اسپورت سفيد پوشيده بود. ظاهرش نشان مي داد كه بايد ساده و بي شيله پيله باشد. رهي با خود فكر مي  كرد كه او چگونه دختري مي تونه باشه؟  در ملاقات اول پر شر و شور و شيطون و حالا كه با هم بيشتر آشنا شدند ساكت و آرام. آيا دختر مناسبيه؟ نوع لباس پوشيدن و حرف زدنش نشان مي ده  كه نه جلفه  و نه خيلي امله. بايد دانشجو باشه. ويدا بسيار آرام بود و از شور و نشاطي كه صبح داشت خبري نبود.

  سرش را روي شانه هاي رهي گذاشت و امواج خيال او را با خود برد. اين پسر كيه؟ چقدر آروم و بي سر و صدا است. خيلي خجالتيه و انگار تا به حال با دخترها برخورد نداشته. قيافه اش مي خوره كه تحصيل باشه. شايد دانشجو باشه.بايد تو يه موقعيت مناسب ازش  بپرسم. اول ببينم قصدش از آشنايي با من چيه. خدا بگم چيكارت كنه شهناز كه منو اين مخمصه انداختي، اخه دختر تو رو چه به سركار گذاشتن پسر مردم. داري خودت تو تله مي افتي. نه ، من كه عاشقش نيستم. همين امروز بهش مي گم كه ديگه نمي خوام ببينمش. آره اين جوري بهتره. رهي هم داشت فكر مي كرد كه پسر نكنه به قول محسن دست دستي خودتو تو هچل بندازي. عشق و عاشقي اين روزا دو زار خريدار نداره. تازه اين دختره امروز با توهست و فردا با يكي ديگه. نه، بر خلاف سر و صداي صبحش به قيافه اش مي خوره كه اروم باشه. خوب هرچي مي خواد باشه، تو بايد همين امروز اين قضيه رو تموم كني و بهش بگي كه كارت زياده و نمي توني هر روز ببينيش. آره اينجوري بهتره. نبايد اسير بشي. رهي سرش را بلند كرد و به شهناز و محسن نگاه كرد.شهناز مانتو كرم ، شال قهوه اي ، شلوار كتان كرم استخواني و كفش اسپورت پوشيده بود. بر خلاف ويدا كمي به صورتش دست برده و آرايش خفيفي انجام داده بود. محسن و شهناز كم كم از منظر رهي دور شدند و روي تخته سنگ بزرگي نشستند. ويدا سكوت ممتد و طولاني رو شكست و گفت:

-   چقدر دريا قشنگه. هميشه دوست داشتم يه روزي كنار دريا زندگي كنم. يه خونه كوچيك رو به دريا داشته باشم و شب ها با سمفوني موج بخوابم و صبح ها با آواز دريا بيدار شم.

-       چقده  رومانتيك. من كه به قولي بچه دريام تا حالا به فكر نيافتادم.

-       خوب طبيعيه، شما ساحل نشينيد و هر روز دريا رو مي بينيد. ما برامون دريا آرزو و رويا است.

-   درست مي گي؛ يادمه وقتي براي اولين بار از جاده ي كويري گذشتم ، برام خيلي جالب و شيرين بود. نديده بودم كه چطور خورشيد تو دل ماسه هاي داغ كوير فرو مي ره و يا اينكه كوير خورشيد و مي بلعه.

-       شما هم رومانتيك فكر مي كنيد.

-       نه جداً برام قشنگ بود؛ كوير ، خورشيد و غروبش همه و همه قشنگ بود.

-       قشنگ؟ مي توني بگي قشنگ يعني چه؟

-       قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال.

-       واي شما هم سپهريسميد؟

-       من عاشق سهرابم.

-       واي خداي من ، منم عاشق سهرابم، تمام شعراشو خوندم.

-       منم همينطور. شعر مسافرشو هزار بار خوندم، معركه است. اصلاً تمام شعراش معركه است.

-       خوب آقا رهي غير سهراب چي؟كدومشونو دوست داري؟

-       شاملو؛ خيلي باهاش راحتم.

-       راحت؟

-       منظورم اينه كه مي تونم بفهمم چي مي گه، يا اينكه انگار حرف دل منو مي زنه.

اونو با كاست كاشفان فروتن چشمه ي شوكران شناختم. هم شعر و هم صداش معركه ست.

-       آره منم گوش دادم. شعراشو هم خوندم. جالبه، خيلي با هم  تفاهم داريم. فروغ چي؟

-       اونم خوبه، البته نه مثل سهراب.

-       فروغ عاليه.

-       خوب شما از منظر فمنيسم داريد به اين قضيه نگاه مي كنيد.

-       ولي من اصلاً اين ديدگاه رو ندارم.

-   نه شوخي كردم. فروغ هم يكي از اون شاعراييه كه من و به  وجد مي آره. اما سياوش كسرايي با اون شعر آرشش. نمي دونم چرا هيچوقت نتونستم شعرشو با صداي بلند تا آخر بخونم.

-       چرا؟

-       چون اشك چشمام اجازه نمي ده. جدي مي گم. خيلي روم تاًثير مي زاره.

-       شايد شما رو ياد  كسي ميندازه، يا اينكه مربوط به ضمير ناخودآگاهتونه.

-       نمي دونم، شايد. راستي شما بايد ادبيات يا . . . . .

-       فيزيك مي خونم.

-       فيزيك؟ اصلاً به روحيه تون نمي خوره.

-       مگه فيزيكي ها چه جوري ان؟ شاخ دارن؟ يا اينكه . . . . . .

-       نه نه، منظورم اينه كه با اين طبع لطيف و مباحث خشك فيزيك . . . . .

-       خوب اون رشته ي دانشگاهيمه و . . . . . .

-       باخره بايد ارتباطي با روحيه مون و رشته مون باشه.

-   بله، من فيزيك مي خونم . ولي شعرم دوست دارم. چون زبان شعر زبان زندگيست و همه از زندگي لذت مي برن.

-       تعبير جالبي نسبت به شعر دارين.

-       شما چي؟ چي مي خوني؟

-       جامعه شناسي، البته تمومش كردم.

-   جالبه، علم الاجتماع و يا طب الاجتماع. خوب اينم زياد با ادبيات سرو كاري نداره. البته درسته كه تو حوزه علوم انسانيه . . . . . .

-       نه جامعه شناسي سراغ همه چي مي ره. تأثير علوم رو نمي شه در جامعه ناديده گرفت .

-       بله ؛ حق با شماست ، اما اون مربوط به . . . . . . .

در اين هنگام محسن و شهناز از راه رسيدند و محسن با صداي بلند گفت:

-  عشاق محترم چيزي به شب نمونده، نكنه مي خواين تا صبح بشينيد و مثل دو تا كبوتر بق بق بقو بكنيد.

رهي و ويدا خنديدند و از جايشان بلند شدند و به آنها پيوستند. محسن با لحن خاصي گفت:

خس س ت ه ه ه نباااااشييد.

و هر چهار نفر خنديدند و سوار اتومبيل شدند.

محسن ظبط را روشن كرد. صداي سياوش فضاي داخل اتومبيل را پر كرد.

خوابيدي بدون لالايي و قصه

بگير آسوده بخواب بي درد و غصه

رهي سرش را روي تكيه گاه صندلي عقب گذاشت و تو فكر رفت. ويدا به رهي نگاه كرد و متوجه تغيير روحيه اش شد. نم اشكي گوشه چشم رهي نشست. ويدا با خود گفت : خدايا از چي رنج مي بره؟ اين آواز كي رو به يادش مي آره؟ يه دختر كه تركش كرده؟ نه اين شعر براي كسيه كه مرده. عزيزي رو از دست داده؟ چطوره يه جوري ازش بپرسم.

-       ببينم شما از اين آواز خاطره دارين؟

-       رهي سريع چشماشو پاك كردو دستپاچه گفت :

-       مممن نه، خاطره آره،


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!