محسن ظبط را روشن كرد. صداي سياوش فضاي داخل اتومبيل را پر كرد.
خوابيدي بدون لالايي و قصه
بگير آسوده بخواب بي درد و غصه
رهي سرش را روي تكيه گاه صندلي عقب گذاشت و تو فكر رفت.
ويدا به رهي نگاه كرد و متوجه تغيير روحيه اش شد. نم اشكي گوشه
چشم رهي نشست. ويدا با خود گفت : خدايا از چي رنج مي بره؟ اين
آواز، كي رو به يادش مي آره؟ يه دختر ِتركش كرده؟ نه اين شعر
براي كسيه كه مرده. عزيزي رو از دست داده؟ چطوره يه جوري ازش
بپرسم.
ديگه كابوس زمستون نمي بيني
توي خواب، گلهاي حسرت نمي چيني
ويدا دچار ترديد شد. با خود گفت « شايد ناراحت بشه. نه مگه چه اشكالي داره، يه سئوآل دوستانه است» دلش و به دريا زد و پرسيد:
- ببينم شما از اين آواز خاطره دارين؟
- رهي سريع چشماشو پاك كردو دستپاچه گفت :
- م م من نه، خاطره آره، يعني خاطره نه ؛ نمي دونم چرا هر وقت اين آواز و مي شنوم يه حسي بهم دست مي ده.
- ديدم كه رفتيد تو فكر. كسي رو به يادتون مي آره؟ البته مي تونيد نگيد، من اصراري ندارم.
رهي به نقطه ي نا معلومي خيره شد و به فكر رفت.
ديگه خورشيد چهره ت و نمي سوزنه
جاي سيلي يا يه باد روش نمي مونه
ديگه؛ بيدار نمشي با نگروني
يا با ترديد كه بري ، يا كه بموني
رهي با ترديد به ويدا نگاه كرد « خدايا اين دختر چي مي خواد بدونه ؟
چه جوري بهش بگم كه اين آواز منو ياد ِكي مي ندازه ؟ شايد اون فكر
كرده كه پاي يه دختر ديگه در پيشه . نه بايد بهش بگم . نه، حالا زوده،
بزار بيشتر با هم آشنا شيم، بعد ، آره الان زوده . . . .
محسن سكوت كشنده را شكست و گفت؟
- ويدا خانم، من كه يه چند ساليه با رهي هستم نمي دونم چرا با اين آواز روحيه اش يه مرتبه بر مي گرده. هميشه مي ره تو فكر و ساكت مي شه. منم براي اينكه حالشو بگيرم عمداً اين كاست و گذاشتم.
- نه داداش حال گيري نيست. اتفاقاً شارژ حاله. حالام اگه گذاشتيد من
يه دقه تو خودم باشم. خوب چي داشتيم مي گفتيم؟
شهناز كه ساكت نشسته بود و چندان دل خوشي از رهي نداشت گفت:
داشتند راجع به خاطرات گذشته تون از دخترهاي ديگه . . . . .
محسن با لحن كشداري گفت:
- مي شه شما افاضه ي فيض نفرمائيد.
- خوب مگه چي گفتم؟ تو ،عادت داري بزني تو ذوقم. از رهي ياد بگير كه چه جوري قربون صدقه ي ويدا مي ره.
- من از اين سوسول بازي ها بلد نيستم
- احترام گذاشتن به دختري كه با تمام وجود دوست داره سوسول بازيه؟ شانس مار و باش .
- نه ؛ منظورم اين نبود. من كه مخلص تو يكي هستم. چون دوست دارم مي گم كه با رهي شوخي و كل كل نكن. مگه بهت چيزي گفته كه سر به سرش مي زاري
- سر به سر؟ مگه رهي نگفته داداشمه؟ خوب من نبايد با داداشم شوخي كنم؟ داداشي ناراحت شدي؟
- رهي كه در افكار خود غرق بود و اصلاً توجهي به صحبت هاي آندو نداشت با من من گفت؟
- با با مني؟
- پس با كي ام؟ من اينجا چند تا داداشي دارم؟ مي گم؛ از شوخيم ناراحت شدي؟
- نه جانم ناراحتي چيه؟ براي چي بايد ناراحت بشم؟
- آخه محسن از حرفي كه زدم ناراحت شده و منو گرفته به باد انتقاد.
- محسنم با شما شوخي مي كنه. ما پسرا عادت داريم سر به سر كسي كه خيلي دوسش داريم بزاريم. اونم چون شما رو خيلي دوست داره اذيتتون مي كنه.
- چي بگم والله
بار ديگر سكوت حكم فرما شد و همه در عالم خودشون غرق شدند. تنها
صداي سياوش قميشي بود كه داشت از جزيره و عاشق شدن و جدايي مي
خوند. بعد از ده دقيقه محسن سكوت را شكست و به شهناز گفت:
- كجا پياده مي شين؟
- همون سر كوچه مون
******
رهي در منزل نشسته بود و داشت به ويدا فكر مي كرد. به روزي كه رفته
بودند براي ويدا كادو بخرد و او فقط يك گل سر برداشت و هر چه اصرار
كرد كه يه چيز با ارزش تر بگيره قبول نكرد و گفت : « كه ارزش كادو
به قيمتش نيست و مهم اينه كه از كي كادو گرفتي » و در مقابل او براي
رهي يك كارت پستال كه طرح لب خود را رويش انداخته بود بهش هديه
داد و به رهي توضيح داد كه اين طرح لب منه و هر وقت بهش نگاه كردي
يادم كن.
صداي زنگ موبايل رهي افكارش را پاره كرد و رهي كه فكر مي كرد
ويداست با سرعت به طرف گوشي رفت و دگمه آن را زد.
- الو ؛ سلام آقا رهي
- سلام ؛ شمائيد شهناز خانم؟
- بله منم ، يه كار كوچيك با شما داشتم.
- من در خدمتم. ويدا هم اونجاست؟
- نه اون نيست ، من تنهام. مي خواستم بهتون بگم كه اگه مي شه . . . . . .
- چي مي خواين؟ بگين. راحت باشين.
- ببينيد آقا رهي ، دريا بد جوري عاشقتون شده و . . . .
- دريا؟ دريا كيه؟
- من گفتم دريا؟ نه بابا ويدا رو مي گم. دريا كيه؟ چرا حرف تو دهن من مي زاري؟ آره ويدا بد جوري عاشق شده و شب و روز حرف از شما مي زنه. تو خودشه، همه همكلاسي ها متوجه تغيير رفتارش شدن و بهش تيكه مي پرونن. ابن براش خيلي بده.تازه از درس و مشقم افتاده .
- خوب مي گين من چي كار كنم؟
- والله چي بگم؟ . . . .
- يه بار كه گفتم حرفتونو راحت بزنيد. من سرو پا گوشم و ناراحت نمي شم. از من چه كمكي بر مي آد؟
- راستش مي خواستم بگم اگه مي شه اونو فراموش كنيد؟
- فراموشش كنم؟ چه جوري؟
- خوب يه مدت به ديدنش نياين، اين جوري هم شما اونو فراموش مي كنيد و هم اون شما رو. . . . . .
- ولي من فكر مي كنم . . . . . . . .
- ببينيد ويدا اوني نيست كه شما فكر مي كنيد. ويدا اصلاً . . . .
- اون مي خواد هر جور باشه، اين مهم نيست. مهم اينه كه من اونو دوست دارم و مي خوام باهاش ازدواج بكنم. همين.
- ازدواج؟ اين غير ممكنه.
- براي چي؟
- براي اينكه . . . . . . براي اينكه . . . . .
- خوب بگيد جون به لبم كردين
- براي اينكه اون نامزد داره.
- نامزد داره؟ نامزد داره و شما مي گيد بد جوري عاشقم شده؟ مگه مي شه؟
- منظورم اينه كه نشون كرده كس ديگه ايه.
- خوب باشه. اين كه مهم نيست وقتي رفتم خواستگاريش و پدرش ديد كه ما چقدر همديگرو دوست داريم قبول مي كنه.
- به هر حال از من گفتن بود. تا اونجايي كه من مي دونم دريا بايد با اون ازدواج بكنه.
- بازم كه گفتين دريا؟ اين دريا كيه؟
- من كي گفتم دريا؟ شما امروز چرا اسم ويدا رو دريا مي شنويد؟ خوب من ديگه مزاحمتون نمي شم.
- خواهش مي كنم، خدانگهدارتون
- خداحافظ
*******
دو روزي از تلفن شهناز گذشته بود .رهي در اتاقش نشسته بود و داشت
به حرف هاي شهناز فكر مي كرد . در اين دو روز چهار بار ويدا را
ديده بود . چند بار تصميم گرفت كه موضوع تلفن شهناز را با او در
ميان بگذارد ولي منصرف شد. با خود فكر مي كرد ؛ چگونه موضوع را
به ويدا بگويد؟ چگونه از عشق خود ، از دلباختگي اش بگويد واعتراف
كند كه از زمان تلفن شهناز ديگر خواب و خوراك ندارد و آتش حسد
در جانش شعله ور شده. رهي ويدا را براي خود مي خواست و فكر
اينكه كس ديگري صاحبش شود مثل خوره به جانش افتاده بود و
روحش را مي خورد. او خود را غرق درياي عشق اين دختر مي ديد و
راه نجاتي برايش باقي نمانده بود. تنها راه اين بود كه آرام باشد و خود
را به دست موج بسپارد تا به ساحل آرامش برسد. بنابراين تصميم
گرفت تا زماني كه ويدا حرفي نزد او هم چيزي راجع به اين موضوع
نگويد. در اين لحظه تلفن رهي به صدا در آمد و او به سرعت خود را به
گوشي رساند و با نگاه به شماره اي كه روي صفحه نمايشگر تلفن افتاده
بود لبخند رضايت آميزي زد.
- سلام عزيزم
- سلام رهي
- حالت چطوره
- خوبم، مي خواستم براي بعد از ظهر ببينمت
- به چشم، كي و كجا
- فرقي نمي كنه، هرجا برات راحت تره.
- پس ساعت 3 روبروي شيريني سراي شهديس
- خوبه، شهناز هم هست، محسن و فراموش نكن
- باشه عزيزم
- خوب تا بعدظهر خدافظ
- باي
*******
بعد از ظهر آن روز آنها به يك پارك جنگلي رفتند. پارك با دريا فاصله
كمي داشت و مي شد صداي موج دريا را از دل جنگل شنيد. پاييز تازه داشت
زور خودش رو به درخت هاي بزرگ و كوچك جنگل تحميل مي كرد.
برگ درختان زرد، نارنجي و ارغواني شده بود. رهي با ديدن اين همه زيبايي
از خود بي خود شد و فرياد كشيد : خدايا بابت اين همه قشنگي ازت
متشكرم . ويدا از رهي پرسيد :
- كدوم قشنگي؟
- كوه، جنگل، برگ درختان كه اين همه رنگ هاي قشنگ به خود گرفتند، دريا، درررري ي ي ي يااااااااااا
رهي طوري دريا رو كشيد كه همه تعجب كردند.
آنها پس از خوردن عصرانه و بازي واليبال و وسطي بساط خود را جمع كردند
تا به خانه بروند. از پارك تا خانه حدود يك ساعتي راه بود. رهي و ويدا با
خودروي رهي و محسن و شهنااز هم با اتوموبيل محسن به راه افتادند . در بين
راه ويدا متشنج و عصبي به نظر مي رسيد و با خود فكر مي كرد كه ديگه بايد
به رهي حقيقت و بگه. پس از كشمكش هاي فراوان دروني بلاخره تصميم
خود را گرفت و گفت :
- مي دوني چيه؟
- نه از كجا بدونم؟ مگه حرفي زدي من بدونم؟
- يه دقه شوخي رو بزار كنار يه موضوع مهمي مي خوام بگم.
- چشم، اين رهي و گوشش كه در بست در خدمت شماست سر كار خانم عليه.
- گفتم كه لوس بازي رو بزار كنار
- خوب بگو ديگه
- ببين من . . . من . . . .چطور بگم؟
- با اون زبونت بگو
- من بهت دروغ گفتم
- دروغ؟ راجع به چي؟
- راجع به خودم، يعني اسم من . . . ويدا
- همين بود دريا خانم
دريا كه از اين حرف رهي يكه خورده بود با چشم هاي از حدقه درآمده به رهي نگاه كرد و گفت :
- تو مي دونستي؟
- خوب آره
- مي دونستي و چيزي نگفتي؟
- مگه مهمه؟ برام خود تو مهمي نه اسمت
- آخي، راحت شدم. هميشه با خودم فكر مي كردم كه چه جوري بهت دبگم كه اسمم و دروغ گفتم. راستش وقتي تو منو ويدا صدا مي كردي تمام وجودم آتيش مي گرفت. تو از كجا مي دونستي؟
- كلاغه بهم گفت
- اين كلاغه كيه كه من نمي شناسم؟
- تو مي شناسيش،
- من . . . . كيه؟
- شهناز
- شهناز؟ بي معرفت؛
- نه بابا توام زود قضاوت مي كني. اون بهم نگفت ، اما وقتي داشت راجع بهت باهام تلفني صحبت مي كرد ناخواسته همش مي گفت دريا
- اون بهت زنگ زد؟ اصلاً بي خود كرده كه بهت زنگ زده.
- باز داري زود قضاوت مي كني، اون يه بار بهم زنگ زده و گفته كه تو بد جوري عاشق شدي و اين اصلاً برامون خوب نيست و از اين جور حرفا
- واسه من دايه مهربون تر از مادر شده. خودشو نمي گه كه دم به ساعت داره با يه پسر مي پلكه
- ببين عزيزم قرار نشد تو در باره دوستت اينجوري حرف بزني.
- چه جوري؟ مي دوني چقدر پشت سرت چرت و پرت مي گه تا منو ازت متنفر كنه؟ ديد از اين راه نمي شه از راه ديگه اومده تا هر طوري شده تو رو ازم جدا كنه. حسود بد جنس، بهت حسودي مي كنه. ميگه اول من همه چيزت بودم و حالا كه رهي اومده اون شده همه كس و همه چيزت. ميبيني چقدر حسوده؟
- آخه عزيز من ، من گرگ بارون ديده ام، من كه نمي آم با يه حرف شهناز يا هر كس ديگه تصميمم و عوض كنم. تو رو انتخاب كردم چون ديدم كه بهم مي خوري، دوست دارم و با اين حرفا ميدونو خالي نمي كنم. خيالت از طرف من راحت ، مگه اينكه . . . .
- چي؟ مگه اينكه چي؟
- تو بخواي . . . يعني تو ميدونو خالي كني.
- من؟ من كه شب و روز مدام دارم بهت فكر مي كنم؟ . . . بزارم برم؟ خيلي بي انصافي رهي
- من كه چيزي نگفتم ، خواستم خيالت از طرف من راحت شه. من تا ته خط باهاتم.
- اين ته خط كجاست؟
- تا ازدواج، اينو قول مي دم.



