در ابتدای یک امتداد
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
هر زمان که به یادت می افتم
خاک
بوی نمناکی می گیرد
همراه خیالت جاری می شوم
در تنهایی کوچه
شادیم از این بود
در اولین خم کوچه پیدایت خواهم کرد
به دنبالت کوچه را تا انتها رفتم
تو مفهوم - هفت شهر - بودی
من اشتباه می کردم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:21 توسط رهرو
رویای فراموشی
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
بی محابا از خواب برخاستم. لاجرعه یک لیوان آب خوردم.
تنم گرم بود ، دستام می لرزید. به مهتابی رفتم تا آرامش و سکوت
باغ در آن شب بی ستاره و تاریک آرامم کند. تو را دیدم که با کسی به
سویم می آمدی. آن کس یک مرد بود. به من نزدیک شدید.
آن مرد انگار من بودم و یا منی که به من شباهت داشت. نزدیک تر که شدید ؛
دیدم در دست آن مرد کارد بزرگی می درخشد. حالا دیگر خیلی به من نزدیک
شدید طوری که بخار نفس کشیدنتان روی صورتم می نشست.
تو به منی که به من شباهت داشت اشاره کردی و او دستم را گرفت.
وقتی خوب بهش نگاه کردم دیدم که اصلاً یک غریبه است.
من بود اما شباهتی به من نداشت. من غریبه بود.
من غریبه دستم را پیچاند و کارد را بر روی حنجره ام گذاشت.
تو خندیدی و فرمان قتل مرا صادر کردی.
من غریبه با یک حرکت سریع سرم را از بدن جدا کرد.
روی زمین افتادم و بدن بی سرم را دیدم که همچنان به دنبالت می دوید.
تو که انگار تنها بودی و دیگر خبری از من غریبه نبود ، می دویدی
بدن بی سرم به دنبالت می دوید. کم کم اوج گرفتی و به پرواز در آمدی.
آنقدر از من دور شدی که من تو را به شکل یک ستاره می دیدم.
اصلاً انگار از اول یک ستاره بودی.
بدن بی سرم روی ماسه های کنار دریا نشست.
خوب بهش نگاه کردم. انگار می خواست چیزی به من بگوید.
به دریا اشاره کرد که ماه در انتهای آن انگار داشت غرق می شد.
یادم آمد که شبی با هم کنار دریا آمدیم و تو گفتی که هرگز تو
را فراموش نمی کنم. و من به ماه اشاره کردم که در آب دریا محو شده بود.
بدن بی سرم داخل آب شد. تو گفتی من ماه نیستم که در آب غرق شوم.
بدن بی سرم غش غش خندید. تو داخل آب شدی و گفتی که گرمم است.
بدن بی سرم کم کم در آب فرو رفت. تو به من گفتی که برگردیم .
وقتی به دریا نگاه کردم نه تو بودی و نه ماه. بدن بی سرم در آب گم شده بود.
من روی ماسه افتاده بودم و تو انگار از اول ستاره بودی
و اصلاً پایین نیامده بودی.
یک لیوان دیگر آب خوردم و آرام خوابیدم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:50 توسط رهرو
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
دیشب
در لخت ترین لحظه شب
پی نوری بودم
در انتهای آن دشت تاریک
آنجا که نه زمین بود و نه آسمان
یک ستاره درخشید
هوای ستاره در سرم بود
دشت را تا انتها رفتم
اما نه ستاره بود و نه آسمان و نه زمین
تو تعبیر شهاب بودی
یکدم در این تاریکی درخشیدی و رفتی
و من چه بیخودانه به دنبالت روان شدم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:22 توسط رهرو
در لخت ترین لحظه شب
پی نوری بودم
در انتهای آن دشت تاریک
آنجا که نه زمین بود و نه آسمان
یک ستاره درخشید
هوای ستاره در سرم بود
دشت را تا انتها رفتم
اما نه ستاره بود و نه آسمان و نه زمین
تو تعبیر شهاب بودی
یکدم در این تاریکی درخشیدی و رفتی
و من چه بیخودانه به دنبالت روان شدم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:22 توسط رهرو




