تبليغاتX
 شعله های یخی
شعله های یخی
اي خداي دشت نيلوفر باز گردان رهرو بي تاب را از جاده رويا
شعله های یخی

و من تنها تر از همیشه پشت دیوار خاطره ها تو را می جویم.
××××××

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.
سهراب سپهری

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه

Download Cod Music

طبقه بندي موضوعي

آمار وبلاگ

  • کاربران آنلاین :

  • بازديدها :

خدمات وبلاگ نویسان

پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
در ابتدای یک امتداد

هر زمان که به یادت می افتم

خاک

بوی نمناکی می گیرد

همراه خیالت جاری می شوم

در تنهایی کوچه

شادیم از این بود

در اولین خم کوچه پیدایت خواهم کرد

به دنبالت کوچه را تا انتها رفتم

تو مفهوم - هفت شهر - بودی

من اشتباه می کردم


[ ]
+
رویای فراموشی


بی محابا از خواب برخاستم. لاجرعه یک لیوان آب خوردم.

تنم گرم بود ، دستام می لرزید. به مهتابی رفتم تا آرامش و سکوت

باغ در آن شب بی ستاره و تاریک آرامم کند. تو را دیدم که با کسی به

سویم می آمدی. آن کس یک مرد بود. به من نزدیک شدید.

آن مرد انگار من بودم و یا منی که به من شباهت داشت. نزدیک تر که شدید ؛

دیدم در دست آن مرد کارد بزرگی می درخشد. حالا دیگر خیلی به من نزدیک

 شدید طوری که بخار نفس کشیدنتان روی صورتم می نشست.

تو به منی که به من شباهت داشت اشاره کردی و او دستم را گرفت.

وقتی خوب بهش نگاه کردم دیدم که اصلاً یک غریبه است.

من بود اما شباهتی به من نداشت. من غریبه بود.

من غریبه دستم را پیچاند و کارد را بر روی حنجره ام گذاشت.

تو خندیدی و فرمان قتل مرا صادر کردی.

من غریبه با یک حرکت سریع سرم را از بدن جدا کرد.

روی زمین افتادم و بدن بی سرم را دیدم که همچنان به دنبالت می دوید.

تو که انگار تنها بودی و دیگر خبری از من غریبه نبود ، می دویدی

بدن بی سرم به دنبالت می دوید. کم کم اوج گرفتی و به پرواز در آمدی.

آنقدر از من دور شدی که من تو را به شکل یک ستاره می دیدم.

اصلاً انگار از اول یک ستاره بودی.

بدن بی سرم روی ماسه های کنار دریا نشست.

خوب بهش نگاه کردم. انگار می خواست چیزی به من بگوید.

به دریا اشاره کرد که ماه در انتهای آن انگار داشت غرق می شد.

یادم آمد که شبی با هم کنار دریا آمدیم و تو گفتی که هرگز تو

را فراموش نمی کنم. و من به ماه اشاره کردم که در آب دریا محو شده بود.

بدن بی سرم داخل آب شد. تو گفتی من ماه نیستم که در آب غرق شوم.

بدن بی سرم غش غش خندید. تو داخل آب شدی و گفتی که گرمم است.

بدن بی سرم کم کم در آب فرو رفت. تو به من گفتی که برگردیم .

وقتی به دریا نگاه کردم نه تو بودی و نه ماه. بدن بی سرم در آب گم شده بود.

من روی ماسه افتاده بودم و تو انگار از اول ستاره بودی

 و اصلاً پایین نیامده بودی.

یک لیوان دیگر آب خوردم و آرام خوابیدم.

[ ]
+
دیشب

در لخت ترین لحظه شب

پی نوری بودم

در انتهای آن دشت تاریک

آنجا که نه زمین بود و نه آسمان

یک ستاره درخشید


هوای ستاره در سرم بود

دشت را تا انتها رفتم

اما نه ستاره بود و نه آسمان و نه زمین

تو تعبیر شهاب بودی

یکدم در این تاریکی درخشیدی و رفتی

و من چه بیخودانه به دنبالت روان شدم


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!