تبليغاتX
 شعله های یخی
شعله های یخی
اي خداي دشت نيلوفر باز گردان رهرو بي تاب را از جاده رويا
شعله های یخی

و من تنها تر از همیشه پشت دیوار خاطره ها تو را می جویم.
××××××

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.
سهراب سپهری

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه

Download Cod Music

طبقه بندي موضوعي

آمار وبلاگ

  • کاربران آنلاین :

  • بازديدها :

خدمات وبلاگ نویسان

پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
طعم ترش تمشک(8)
 

 

صدای زنگ منزل رهی را از جا پراند. او که بی صبرانه منتظر

 

 محسن بود دوان دوان خود را به آیفون رساند و دکمه ی آن

 

 را زد. در اتاق را باز گذاشت و محسن بلادرنگ وارد اتاق شد.

 

-        ها رهی چی شده

 

-        چی می خواستی بشه؟ این دختر دیونه کار دستمون داده

 

رهی تمام ماجرا را برای محسن تعریف کرد. او از تعجب و کمی

 

وحشت چشمایش از حدقه بیرون زده شد و عرق سردی روی

 

 پیشانی اش نشست. با دستمال عرق رو پاک کرد و گفت:

 

-        یعنی الان رئیس اداره آگاهی تمام قضایا رو می دونه؟

 

-        خو خنگ که نیست. معلومه که می دونه.

 

-        خو بدونه. ما که کاری نکردیم.

 

-        دیونه ، اگه به مدیر کل بگه که کارمندات . . . . می دونی

 

 چی میشه؟

 

-        اوخ اوخ اوخ ، فکر اینجاشو نکردم. مگه گفته که مال

 

کدوم اداره ایم؟

 

-        گفته چیه؟ حتی رنگ لباسمونم به حاج صابر گفته .

 

-        ای وای ، یعنی از فردا دیگه اداره نیام؟

 

-        خوب باید ببینیم چی می شه؟ الان بهترین کار سکوت و صبره؟

 

-        راستی رهی می گی کار کی می تونه باشه؟

 

-        چه می دونم.

 

-        یعنی واقعاً ما رو تعقیب کردن؟

 

-        نمی دونم. تو به کسی چیزی نگفتی؟

 

-        من . . . نه . . . راستش یه کم به کامران گفتم.

 

-        کامران؟ برا چی دیونه؟

 

-        از قبل بهش گفته بودم که داریم رو یه پروژه بزرگ کار

 

 می کنیم که اگه بگیره دستشو بند می کنیم.

 

-        همین خل بازیا رو در می آری که حالا باید چه کنم چه کنم کنیم.

 

-   خو اون دوست ماست. تو قضیه رویا مگه با نسرین دوستش

 

 نکردیم؟ ها؟ خو ای دفه هم گفتم که یه کاری براش می کنم.

 

-        ولی نکردی. یا نکردیم و اونم . . .  . شاید داره انتقام می گیره.

 

-        یعنی ایقد . . .

 

-        نه . الان نباید قضاوت کرد. یه کم زوده.

 

-        ببینم تو بهش چی گفتی؟

 

-        خو گفتم دیگه. کجا رفتیم، چی کار کردیم. و . . . . 

 

همه چی رو . . .

 

-   دیونه ، صاف و پوست کنده همه چی رو گذاشتی کف دستش!

 

اشکالی نداره ولی از این به بعد مواظب باش دیگه حرفی راجع به

 

 این قضیه باهاش نزنی.

 

-        با شه بابا ، ای دفه هم. . . .  فکر کردم که هنوز دوستمونه

 

رهی و محسن هر دو به فکر فرو رفتند. محسن داشت به اشتباهی که کرده

 

بود فکر می کرد و با خود می اندیشید که چرا باید کامران دست به این

 

 کار بزند؟ دست به کاری که شاید عاقبت بدی به بار بیاورد..

 

رهی نیز در اندیشه بود اگه طرف کامران باشه چه جوری باید دستش

 

 را رو کرد. با خود گفت: باید یه نقشه حسابی طراحی کنیم. بهتره به

 

محسن بگم اطلاعات غلط به کامران بده و از طرفی به دریا بگم که به

 

شهناز نیز اطلاعات غلط بده تا ببینیم مزاحمه از طرف کدوم یکی از

 

 ماست. خدا کنه از طرف شهناز باشه و الا آبرومون که می ره هیچ،

 

 دیگه باید دور رفاقت و دوستی رو خط قرمز کشید.

 

رهی به محسن که غرق در فکر بود گفت:

 

-        من یه فکری کردم که باید عملیش کنیم.

 

-        چه فکری؟

 

-   به کامران اطلاعات دروغ می دیم و منتظر می مونیم تا مزاحمه

 

با دریا تماس بگیره و اگه همون اطلاعات و گذاشت کف دست

 

دریا  معلوم می شه که کار خودشه.

 

-        فکر خوبیه.

 

-        ببینیم تا چی می شه.

 

فردای آن روز رهی و محسن به اداره رفتند. طبق معمول با کامران

 

سلام و احوالپرسی گرم و صمیمی کردند. قرار گذاشتند که محسن

 

این اطلاعات و به کامران بدهد. قبل از هر چیزی کامران به رهی گفت:

 

-        دیروز که نبودی دو نفر غریبه اومدن باهات کار داشتند.

 

-        غریبه؟

 

-        آره غریبه؛ اما به قیافه شون می خورد که از اداره اطلاعات باشند.

 

-        اطلاعات؟

 

-        آره اطلاعات. بعد از اینکه دیدن تو نیستی سراغ اتاق رئیس

 

حراست رو گرفتند و رفتند.

 

-        حراست؟ یعنی کی بودن؟

 

-        نمی دونم والله. شماها که کاری نکردین؟

 

-        چه کاری؟

 

-        چه می دونم. حتماً یه غلطی کردین که دم به ساعت حراست و

 

اطلاعات و آگاهی سراغتونو می گیرن.

 

-        باز بل گرفتی؟ گفتم که این قضیه با بقیه فرق داره. اگه می شد

 

 به خدا یه جوری تو رو هم وارد می کردیم ولی . . . .

 

-        تک خوری خوشمزه تره. مگه نه؟

 

-        بابا من دریا رو دوست دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم

 

 اینو بفهم.

 

-   تو قبول. می دونم که خر شدی و عاشق، ای چی؟ ای که فقط

 

 برای ک . . . با شهنازه.؟ چی می شد یکی برا من می گرفت.

 

ماشاءالله شهناز که هر چی داره دوست و فامیل لا . . .

 

-   ببین من نمی دونم بین تو و محسن چی میگذره و با هم چه قول

 

و قرارایی دارین. من یکی دیگه دور هرچی دختره خط کشیدم.

 

 چه باهاش ازدواج کنم و چه نکنم. این آخریشه.

 

-        به هر حال مواظب خودتون باشین. از ما گفتن بود. بد جوری

 

کو . . .گهی شده و کندش زده بالا.

 

رهی به اتاقش رفت و پشت میز کارش نشست. به اتفاقات چند روز اخی

 

ر فکر کرد. این ماجرا بدجوری پیچیده شده بود و به قول کامران بویش

 

 همه جا را اشغال کرده بود. وی نمی دانست که اشکال کار از کجاست.

 

 آیا کامران داشت آنها را بازی می داد؟ آیا آن دو نفر که کامران ادعا

 

کرده بود آمده بودند، با رئیس حراست سازمان ملاقات داشتند؟

 

یا اینکه کامران داشت نقش بازی می کرد؟ تصمیم گرفت که به نحوی

 

 از رئیس حراست که سابقه دوستی با وی داشت ته و توی قضیه را در

 

آورد. کاملاً آشفته و درمانده بود و هر کس به او نگاه می کرد غم و

 

 اندوه و پریشانی را در چهره اش می دید. در این اثنا یکی از همکارانش

 

که خسرو نام داشت و با وی بسیار صمیمی و گرم بود وارد اتاق شد و با

 

رهی سلام و احوالپرسی کرد و بعد از قربان صدقه رفتن همیشگی و معمولی

 

 به رهی گفت:

 

-        چند روزیه که گرفته و پکری. اگه کمکی از دسم بر می آد

 

 بگو ،کوتاهی نمی کنم.

 

-        نه چیز خاصی نیست.

 

-   ببین من تو رو نشناسم ؟ اگه نتونم تو گرفتاریات کمکت کنم به

 

درد جرز دیوار می خورم. بگو مشکلت چیه. اینجوری که تو

 

داری خودتو می خوری ، مریض می شی و اونوقت می افتی و . . . .

 

 منم که باید یک هفته تمام دنبال کفن و دفن و مراسم سوم و

 

هفتم باشم. حالا بگو تا کار به اونجاها نرسیده.

 

-   اولش که بادمجون بم آفت نداره. دویم کی خواسته بمیره؟ من نه

 

مشکلی دارم و نه قصد مردن ، خیالت تخت تخت. اونم از نوع فنریش

 

-        البته خوشخواب باشه بهتره. ببینم پای از ما بهترون در میونه

 

 که نمی گی؟

 

-        از ما بهترون؟

 

-        باز خودتو زدی به کوچه علی چپ، نکنه چغندر چال کردی و ما

 

خبر نداریم؟

 

-        تو روخدا خسرو بس کن. چغندر و مغندر و زن دختر . . .

 

-   د همینه داااش، خر که نیستم درد دوستمو نفهمم. من نگاه به

 

 صورتت کنم تا ته قضیه رو می خونم. البته این صورت گهی که

 

من می بینم هر خری ببینه می فهمه ریدومونی شده. اونم از سوی

 

 یه جنس ظریف و لطیف.

 

-        تو خدا خسرو بس کن. تو دیگه . . . شعر نگو. این روزا اصلاً

 

حال و حوصله ندارم.

 

-   د منم همینو می گم. میگم چرا رهی سرحال و بشاش که همیشه

 

گل می گفت و ک . . . می شنید اینجور دهنش . . . شده؟

 

-        هیچی بابا. از کار زیاده. یه کم باید استراحت کنم تا خستگی

 

از تنم در ره.

 

-        آره استراحت کن. اینجوری که تو تخت گاز می ری

 

جفت . . . هات می سوزه ها

 

-   خسرو تو خدا بس کن. اصلاً اونجوری که تو فکر می کنی نیست.

 

 تا حالا شده چیزی ازت پنهان کنم؟ ها؟ اگه موردی داری بگو.

 

-        خوب منم تعجبم از همینه و میگم که چی شده که بهم نمی گی.

 

 خو بهم حق بده نگرونت باشم.

 

-   دست دوست نازنینم درد نکنه. نمی دونم اگه شماها رو نداشتم چی

 

کار می کردم.(با خنده) دوسایی که هر کدوم به اندازه صتا دشمن

 

کارایی دارید.

 

-